سيد محمد باقر برقعى
3930
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
هر بوتهء نسترن از اين كار * شد دستهگلى به صحن گلزار من شاد كه گشته نسترن گل * خندد گل آن به روى بلبل پنداشتمى شود دگرگون * از تربيت اصل و گوهر و خون يكچند گذشت و نقص پندار * گرديد به تجربت پديدار پيوند بخست و خود بپاييد * بر فطرت خويشتن گراييد چون گوهر شبچراغ باغى * كاو بخشدم از جهان فراغى گويى گل و لاله بسكه رسته * عقد پرن اندر آن گسسته بر برگ بنفشه نقش ارژنگ * گرديده پديد رنگوارنگ پيچك زده پنجه بر رخ گل * وز شوق كشيده زلف سنبل آن تنگ گرفته اين در آغوش * وز عشق همند مست و مدهوش كوكب قد ناز بركشيده * زرّين طبقى به سر كشيده گويى زده حلقه گرد خورشيد * برجيس و عطارد است و ناهيد مفتون گلم شعارم اين است * سرگرمىام اين و كارم اين است از نسترنى كه رويد انبوه * بىزحمت باغبان به هر كوه وانگاه ز هر گل قشنگى * بگرفته جوانهاى به رنگى پيوند به نسترن گرفته * وز هر شاخش گلى شكفته هر شاخهء آن به رنگ ديگر * اسپيد و بنفش و سرخ و اصفر گفتم كه توان نمود آسان * تبديل نژاد گل بدينسان غافل ز سرشت و طبع و سيرت * وز ميل به مقتضاى فطرت زد نسترنم ز ريشه صد جوش * كرد آن پيوندها فراموش خشكيد عرض بماند جوهر * اين است جزاى سفلهپرور از گوهر بد به دهر زنهار * اميد بهى مدار « هشيار »