سيد محمد باقر برقعى
3927
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ديجور ندارم ياد اينگونه دراز و تار * جانكاهتر از اين شب هرگز شب يلدا نيست گويى شده قيراندود ايوان فلك را بام * كز كاهكشان گردى بر گنبد مينا نيست يا دزد شبيخون زد بر گوهر چرخافروز * كامشب اثرى پيدا از عقد ثريّا نيست شب چون سپرى گردد روز آيدش اندر پى * وين طرفه كه گويى روز دنبال شب ما نيست اين منظرهء دلگير وين روز و شب چون قير * جز حاصل نفت ما در شركت اعدا نيست در سلطهء آن شركت خسران وطن كمتر * از حملهء اسكندر بر كشور دارا نيست درياى خروشانيست زرّ سيه ايران * زان بهر و نصيب ما يك قطره ز دريا نيست هر فتنه كه برخيزد از نفت برانگيزد * گويى تو كه نفت ما جز مايهء غوغا نيست اى آنكه همىجويى خود راه نجات ما * جز فسخ قرار نفت راه دگر اصلا نيست آسان كند اين مشكل مردى سره و هشيار * مردى سرهاى « هشيار » ناياب چو عنقا نيست شوق ديدار ز انتظارت دوخته بر ره دو چشم زار دارم * جلوهاى كن تا سر و جان در رهت ايثار دارم روى و موى تو همىجويم ز نقش سنبل و گل * اينكه بينى ميل ديدار گل و گلزار دارم بر من مهجور مشتاق از ره رحمت نظر كن * كز حد افزون اشتياق جلوهء ديدار دارم شوق ديدار تو از يكبار ديدن كم نگردد * گر دو صد بارت ببينم ميل ديگربار دارم تا ببستم دل به مويت بسته جان من به مويى * همچو مويى تن نزارد خاطرى افگار دارم گيرودار زلف تو در خون كشيد آخر دلم را * آه از اين حاصل كه من زان طرفه گيرودار دارم نرگس بيمار تو افكند تا بر من نگاهى * زان اثر دايم دلى شوريده و بيمار دارم