سيد محمد باقر برقعى

3928

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از طپش وامانَد و مكثى كند هردم دل من * از غمت ، اى سنگدل ، ازبس‌كه بر دل بار دارم زندگى را چاشنى عشق است و من پيرانه سر هم * لحظه‌اى بىعشق خوبان زندگى دشوار دارم واعظا ! گفتى گنه باشد نظر بر روى خوبان * من خود اين اقرار دارم ، كاين گنه بسيار دارم نقش اغيار است هر رنگى كه در اين ملك بينى * من از اين نقش و نگار خودنما زنهار دارم تا در ايران خدمت اغيار شد سرّ ترقّى * شكر ايزد را كه من از آن ترقّى عار دارم گر به ظاهر ذرّه‌اى بىارج و خوارم خود به معنى * چون اتم طبعى گهربار و دلى « هشيار » دارم گذشت عمر گذشت عمر به ناكامى و غم دوران * به جاى مانده دريغم از آن گذشت زمان دريغ و آه بهار جوانىام بگذشت * به رنج و محنتت و اندوه و حسرت و حرمان دريغ و آه كه عمر عزيز گشت تباه * تباه در ره خدمت به دولت ايران به سال شصتم از زندگانىام كه گذشت * درست در ره خدمت سى و سه سال از آن ز ناملايم آن دستگاه و عمر تباه * به جان رسيدم و آتش فتادم اندر جان اگرچه هست هنوزم نشاط كوشش و كار * اگرچه نيست فتورى مرا به توش‌وتوان به ميل خويش گرفتم تقاعد از خدمت * كناره يكسره كردم ز خدمت ديوان به كشورى كه ندارند تجربت را ارج * در اين ديار كه بر پير برتر است جوان به دستگاه فسادى كه بود دزد و دغل * به هر ادارهء آن كامجوى و كامِستان مرا چه سود كه دير ايستم در آن خدمت * كز آن نبود مرا بهره غير رنج روان در آن محيط كه بر مردمان دانشمند * دهند خيل فرومايگان دون فرمان در اين وطن كه همه منصب و مقام بزرگ * در انحصار بود به هر توانگر و خان در آن وزارت كشور كه همچو من زرناب * گداختند ز يك‌سو به بوتهء نسيان