سيد محمد باقر برقعى
3923
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اميد سحرگه گر لطيف و دلنشين است * غروب آفتاب اندوهگين است طلوعم گر ز چشمان خواب گيرد * غروب آفتابم تاب گيرد دو چشمم خيره گردد بر گذارى * دلم بيهوده دارد انتظارى منم چون مرغ جفت افتاده در دام * كه تنها مانده اندر بستر شام گهى خواهم كه پر گيرم به افلاك * رها گردم ز قيد عالم خاك گهى در بند آب و دانه مانم * نمىخواهم جدا از خانه مانم وزين روزان غروب روز پاييز * بسى بيش اوفتد بر من غمانگيز مرا گر رنگ و بوى فصل پاييز * دلم مىگردد از اندوه لبريز در آن بينم خزان زندگانى * گذشت عمر و پايان جوانى زمستان گرچه رنگ مرگ دارد * به پايان ليك بار و برگ دارد سپيد برف مىگويد سياهى * به آخر مىرسد خواهىنخواهى نهان در گوش برف كوهساران * رساند كبك پيغام بهاران سعادت را اگر آغاز سختيست * نه آن سختيست رمز نيكبختيست زمستان از خزان زان بهتر آيد * كه در پايش بهارى ديگر آيد كسى امروز او را بخت يار است * كه بر فرداى خود اميدوار است * * اميد اى روح هستى از تو جاويد * به جانها روشنىبخشى چو خورشيد بمان تا زنده ماند آدمى نيز * نشاط و شور و شوق و خرّمى نيز نباشى گر تو باشد كار دشوار * نمىگردد كسى از خواب بيدار نيفشانند تخمى بر زمينى * نگردد گرد خرمن خوشهچينى نخواهد ساخت معمارى بنايى * نيارد خواست بيمارى شفايى ز ننگ و نام پروا نيست كس را * به نيك و زشت سودا نيست كس را تهى ماند جهان از كار و پيكار * فنا گيرد بشر را نظم و آثار زمين ، وحشتسرايى شوم گردد * تمدّن در جهان معدوم گردد ولى تا تيرهشب زايد سپيدى * نشايد گشت گِرد نااميدى جهان جان گيرد از احسان امّيد * ندارم دست از دامان امّيد