سيد محمد باقر برقعى
3924
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آدمى كيست ؟ آدمىزاده كيست ؟ تنهايى * در غم و رنج و شادمانى خويش خود فراموش كردهاى كه مدام * جويد از ديگران نشانى خويش رهرو خستهاى شكستهدلى * در شگفتى ز سختجانى خويش بىقراريست در ميانهء جمع * غرق تنهايى نهانى خويش طرفه حاليست كو نمىداند * حال را جزء زندگانى خويش در جوانى به پيرى انديشد * به زواياى ناتوانى خويش مىخورد روز پيرى از سردرد * حسرت دورهء جوانى خويش اوست همواره سخت ناخشنود * قصّهپرداز سرگرانى خويش باورش نيست ليك در همه حال * شب بىصبح جاودانى خويش خاموشى و فراموشى به شمع گفت يكى خوش به اعتكاف شدى * كه برق آمد و از سوختن معاف شدى جواب داد ولى زندگى به كامم نيست * اگر نسوزم و نورم نبود نامم نيست من آن زمان كه به هر بزم و انجمن بودم * عزيزتر ز عزيزان جمع من بودم شبان تيره فروغم روان مجلس بود * هميشه جاى من اندر ميان مجلس بود شبم چو روز ز ديدارها نهان كردند * خلاف ميل من اين كار ديگران كردند به قرب برق مرا جايگاه و جاهى نيست * كه جز بهسوى فرارم گذار و راهى نيست زمانه تاج زرين از سرم ربود و گذشت * جدا ز آتش و آبم رها نمود و گذشت نمود و سود من از سوختن فراهم بود * اگر دوباره نسوزم دگر نخواهم بود حيات مردهگرايان كه زندگانى نيست * درخت سوخته در خورد باغبانى نيست به شمع مانده و خاموش مرده مىگويند * به هركه گشت فراموش مرده مىگويند قانون و قاضى گر كه قانون بد است و قاضى خوب * نيست چندان نتيجه نامطلوب ليك قانون خوب و قاضى بد * اى بسا فتنه زايد و آشوب در ديارى كه هر دو بد باشند * آفتاب حيات كرده غروب