سيد محمد باقر برقعى
3909
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اندرز بشر آن است كو ميلش به شرّ نيست * اگر ميلش به شر باشد بشر نيست به عمر خويش كرديم آزمايش * ز نيكى در جهان مطلوبتر نيست به هر كارى زيان امكانپذير است * به سوداى نكوكارى ضرر نيست دلى كز مردمآزارى شود شاد * هم از انجام بد او را خبر نيست بگو آمادهء مشت كسان باش * دهانى كش ز بدگويى حذر نيست ستمكارى در اين گيتى گناهيست * كه هرگز نزد ايزد مفتخر نيست نهان نيكويى نيكى دهد بار * درخت مردمى بىبالوپر نيست فغان از ريشهء بيدادگان را * بهجز خوارى و نابودى ثمر نيست به از تاريخ درسى عبرتآموز * براى مردم صاحبنظر نيست هنر در دستگيرى دلنوازيست * دلآزارى كه در گيتى هنر نيست مكش تيغ ستم بنگر كه تيغى * ز شمشير خدا برّندهتر نيست بر گوهرشناسان معانى * نصيحت كمتر از درّ و گهر نيست سخنگو از غرض چون پاك باشد * اگر گويد نصيحت بىاثر نيست سخن از « هاشمى » بايد شنيدن * كه طبعش ذرّهاى مايل به شرّ نيست پند روزگار مجو سود يك جو ز ناراستى * گر آسايش خويشتن خواستى كسانى به گيتى به رنج اندرند * كز اندازهء خويش برتر پرند چون آن جوجهء خُرد ناورده پر * كه چون خواست پرّد درافتد به سر بزرگى سراسر بجويى نكوست * كه خوى نكو بهترين آبروست به احسان علاج بدانديش كن * درونش به نيكى خود ريش كن روان را به انديشه پيوسته دار * زبان راز گفتار بد بسته دار ادب در نصيحت نپوشيدن است * شرف در ره كسب كوشيدن است نياموزى ار پند آموزگار * به سختى بياموزدت روزگار