سيد محمد باقر برقعى
3910
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
عبرت و تأسّف زنى ديدم كه در سابق چو مه بود * همانا سال عمرش هيجده بود مهى از لاغرى همچون هلالى * گلى داده خزانش گوشمالى گواه حسن پيشين چهره بنديش * نشانى بر سر زلف از كمنديش به بدنامى اوانِ آن دلآزار * گذشته همچو دوران ستمكار شگفتا ديدم آن زيبنده آهو * كه پيرامون او بودى هياهو ز فرط لاغرى وز زور سفليس * شده همچون سگان پير تفليس بگفتم از چه شد مشك تو كافور * بگفتا بنده معتادم به وافور بسى دوشيزگان كاخر ز سختى * شوند اينسان قرين تيرهبختى چه بدبختى از اين بالاتر آيد * كه زن در حلقهء رندان درآيد بنوشد باده ، با هركس بجوشد * حيا و عصمت خود را فروشد شود راضى كنار و بوس خود را * فروشد عفّت و ناموس خود را دلم خونين تنم را ارتعاش است * كه اين از بهر تأمين معاش است نه تنها صرف شهوترانى است اين * كه غالب از غم بىنانى است اين چو يوسفطلعتان لعل نوشند * كه بهر درهمى خود را فروشند غمزهء بتان دل ربودند بتان از من و خونش كردند * من ندانم پس از آن واقعه چونش كردند وه پريچهره بتان اين دل مجنون مرا * به نگاهى بگرفتند و فسونش كردند سر زلف تو به دلها چه تعدّىها كرد * بىجهت نيست پريشان و نگونش كردند بىطمع باش كه آدم به چنان رتبت و قدر * چون طمع كرد ز فردوس برونش كردند « هاشمى » عاجز و درمانده و بيچاره نبود * ليك با غمزه بتان خوار و زبونش كردند عاقبت صبر آسوده كسى كه نيكخو مىباشد * بسته دهن و گشادهرو مىباشد در رنج زمانه رو شكيبايى كن * چون عاقبت صبر ، نكو مىباشد