سيد محمد باقر برقعى

3906

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

درد وطن هنگام سحر در خواب ، ديدم رخ جانانه * پرتو ز رُخش چون ماه ، افتاد به كاشانه يعنى ز دَرَم آمد معشوقهء ايرانى * دلدار وطن‌خواهان ، دور از رخ بيگانه بر زادهء ايرانى او قبله و ربّ النّوع * ايران چو يكى خانه ، او صاحب اين خانه افشاند به سوسن مشك ، نرگس شده پرلاله * وز گريه و آه و غم ، آشفته چو ديوانه با عجز و ادب گفتم ، جانا ز چه غمگينى ؟ * اى امر تو را بنده ، ديوانه و فرزانه گفتا ز چه بِشكيبم چون كاخ و سرايم شد * از ظلم ستمكاران بيغوله و ويرانه ناله ز چه ننمايم ، كز مرد و زن ايران * بر گوش رسد هردم ، صد ناله ز هر لانه دردا كه شده ويران ، ملكى كه به پيشين بود * هر كلبهء او برتر از تبّت و فرغانه اين خانهء كى بنيان ، بينم چو خراب اين‌سان * صد نوحه كنم آغاز بر هر سرِ دندانه اين گفت و گلو بگرفت ، از گريه و بر چهره * از خون دلش پاشيد ، ياقوت دو صد زان ناله ز خود رفتم ، بيدار شدم ديدم * كز ديده شده پنهان ، آن لعبت فتّانه اى زادهء ايران ، نيك ، احوال وطن بشنو * بنگر تو حقيقت را ، در صورت افسانه تا چند كنى پيمان ، با دشمن بدخواهش * خون دل ايران را ، كم نوش به پيمانه از سوز درون « هادى » بنمود تو را آگه * بر درد وطن آيا ، نالان شده‌اى يا نه ؟ سعادت خيالى وهم ار به سر بشر نباشد * درمانده و دربه‌در نباشد باشد همه‌وقت با سعادت * موهوم‌پرست اگر نباشد حيوان و بشر ز يك قبيله * هستند و در اين نظر نباشد آيند و روند هر دو چون هم * زين حكم تنى بدر نباشد برتر زچه‌رو بود ز حيوان * با آنكه از او بتر نباشد تا خود شمرد ز نوع ديگر * او را ز تعب مضر نباشد تا عقل به طبع جانشين است * بىواهمه يك نفر نباشد آسوده سرى كه هست بىفكر * او را ز خرد خبر نباشد وزبهر سعادت خيالى * سرگشته به بحر و بر نباشد من عاطفه را عزيز دارم * جز عاطفه معتبر نباشد