سيد محمد باقر برقعى

3907

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

علم و ادب شرف نه مكنت و عزّت نه راحت‌نسبيست * شرف به داشتن روح علمى و ادبيست به علم كوش و ادب زان كه جهل و بىادبى * همان حكايت بوجهلى است و بولهبيست به كوى علم و ادب ره نمىبرم زيرا * مكان من به صف خفتگان روز و شبيست به ملك چين بود ار علم رو به جانب چين * كه اين كلام ، كلامِ پيمبر عربيست قوى كسيست كه بر نفس چيره شد غالب * ضعيف آنكه به فرمان قوّهء غضبيست ز سرنگونى فوّاره گشت معلومم * كه هرچه بر سر مرد آيد از فزون‌طلبيست ز عقل و عشق و اراده است نفس ناطقه را * قوام و مركز اين هر سه مركز عصبيست مطيع عقل اگر شد اراده صاحب آن * حكيم و فلسفى است و دليلى و سببيست و گر اراده چو من عشق را شود پيرو * هميشه جان ز غم آشفته‌حال و ملتهبيست به عقل و عشق اگر شد اراده فرمان‌بر * بدان مقام رسد جان كه آن مقام نبيست مرا بخورد ، غم عشق و من خورم غم خويش * ز هم خوريم شب و روز اين چه بوالعجبيست ز خون ديده رخم سرخ دوست پندارد * كه سرخ‌رويىام از جام بادهء عنبيست چه سود پند ، به عاشق كه جان‌سپارى من * به نيم عشوهء يار و كلام زير لبيست ز كاروان محبّت عقب مكش خود را * كه هركه در عقب افتاد تا ابد عقباست دواى درد خود از خويشتن بجو « هادى » * كه غير ذات تو باقى متاع مكتسبيست خدمت خلق در خدمت خلق مرد افزايد سود * بر خادم خلق مزد مىآيد زود از قطرهء منفرد نمىزايد رود * با هيئت اجتماع مىبايد بود