سيد محمد باقر برقعى

3905

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرغ هوا و مرغ سرا مانند * هستند و فرق بىحد و مر بينم چشمم چو لاله كاسهء خون گردد * بر ديگرى بجز تو اگر بينم چون دل به دام توست نباشد بيم * دلبر اگر هزار نفر بينم تا زنده‌ام به راه تو تا زنده * آتش به جان ز داغ و جگر بينم جز عشق ، قلبم از همه بيگانه‌ست * باقى همه نقوش و صور بينم عقل و اراده ، نفس و طبيعت را * در نزد عشق بسته كمر بينم بود جهان ز عشق بود كاو را * در مركز وجود مقر بينم گريهء ابر من گل سرخ و لاله دارم دوست * سرخ مى در پياله دارم دوست باز خورشيدروى مىخواهم * ماه مشكين‌كلاله دارم دوست گلرخان در ميان غنچه لبان * من تو را لامَحاله دارم دوست خرج عيش شراب‌خواران را * بىبرات و حواله دارم دوست بر چمنزار و مزرع دهقان * گريهء ابر و ژاله دارم دوست اى توانگر ز شادى درويش * ناله كن كز تو ناله دارم دوست اجنبى دوست رفته بر سرِ دار * اين‌چنين سرمقاله دارم دوست شكايت دوستان در روز تيره‌بختى ، بر دشمنان نگيرم * از دست دوستان است ، كاين گونه سربه‌زيرم گفتم به روز سختى ، گردند دستگيرم * چون روز سختى آمد ، كردند دستگيرم هركس ز من بياموخت ، تيرافكنى در آخر * چون تير دورم افكند ، وز دور زد به تيرم از شير رادمردى ، پرورده گشته‌ام ليك * در دام خصم روباه ، مانند شرزه‌شيرم با پرّ مرغ فردوس ، جغد است در ستيزه * آوخ كه من چو طاوس از جلوه ناگزيرم مردم رُخت نديده ، اى مردمى كجايى * مگذر چو برق ، مگذار ، از حسرتت بميرم مىخواند بلبلى دوش از بهر « هادى » اين شعر * عشق است در نهادم ، مهريست در ضميرم