سيد محمد باقر برقعى
3899
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تير و طير ميان تير و طيرى در پريدن * فتاد اندر هوايى گفتگويى به مرغك گفت تير تيزپرواز * چرا چون من به آسانى نپويى اگر دارى هواى اوج عزّت * گرانجانى مجوى و سخترويى چو من پرواز كن تا تير چرخت * نگيرد گرچه گيرد گرم پويى شنيدم مرغكش آهسته مىگفت * يكى بگذار رسم تندخويى چو افتادى و نيرويت شد از دست * گرت گويم چه مىگفتى چه گويى تو را نيرو ز شستتيرزن بود * من از خود دارم ار دارم شُكويى تو را پر عاريت بود و گرفتند * كه نبود عاريت را رنگ و بويى تو اى انسان همان تيرى كه گيرد * هواپيمايى از كويى به كويى و يا چون شير پرده كز دم باد * همىجنبند از سويى به سويى و يا اندر خم چوگان تقدير * يكى بىپا و سر غلطنده گويى اگر دارى هواى اوج رفعت * در آن ساحت سخن از خود نگويى كه ما و من ندارد ره به آنجاى * و گرنه خويش را هرگز نجويى بهسوى كوى او بىخويشتن رو * كه يا بى خويش را بىجستجويى گرت او قدرتى داد و شكوهى * حذر كن تا نپندارى كه اويى از او مىجو كه نيرويش دهد جاى * گر آرد راى ، بحرى در سبويى كه بىعونش اگر فرعون دهرى * نيارى آورى آبى به جويى ز پيشاوردِ طغيان برحذر باش * اگر خواهى كه دارى آبرويى چه باك است آفتابى را كه دارد * غبارى جستوخيز و هاىهويى افيون و شراب ميان شيرهء انگور و شيرهء افيون * تفاوتيست به نزديك اهل دانش و حال از آن هرآنكه خورَد عقل و دين و دانش او * بدل شوند به ترديد و شك و وهم و خيال وليك اين ببرد آنچه مرد را باشد * ز عقل و دانش و دين و جمال و مالومنال اگر كه بخردى از هر دو مىگريز كه نيست * از آنت غير خيال و از اينت غير و بال و گرنه گر به جحيم اوفتى و گر به حميم * ز غير خويش مزار و ز غير خويش منال