سيد محمد باقر برقعى

3900

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تو مريضى و طبيب تو مريض آن دروگر زى درختى برد رخت * تيشه برد و ارّهء دندانه سخت تا درخت سبز را بىجان كند * وز تن بىجان ، سروسامان كند تا كه سازد زان درخت بىگناه * تختگاهى بهر نزهتگاه شاه تا كه شاهِ وقت بنشيند به تخت * همچو سرو آزاده و بيداربخت ناله‌ها گر آن درخت سخت‌بن * كاى دروگر ، خانه‌ام ويران مكن من چو تو ، روزى جوانى كرده‌ام * شادكامى ، كامرانى كرده‌ام ميوه‌ها دادم تو را مانند شهد * ياد آر آن شهد را اى نيك‌عهد گفت : او را آن جوان نيك‌عهد * خود تو بدعهدى كه ببريدى ز شهد چون تو خشكيدى ، شدى از بهر سوز * من تو را سازم ، چراغ نيمروز هر درختى نيست چونين نيكبخت * كه از او سازند بهر شاه تخت آن درخت از اين سخن نامد به هوش * تا صداى تيشه‌اش آمد به گوش از پسِ هر تيشه و زخم تبر * دادها كردى ز ظلم بيشه‌ور او نمىديدى ، نتيجه كار را * ور نه ، بوسيدى لب مِنشار را گر چو قاشق ، جان او عاشق بُدى * گفت او چون گفتهء قاشق بُدى تيشه‌ها خوردم به سر فرهادوار * تا رسيدم بر لب شيرين يار گر نشستنهاى شه ديدى به تخت * شكرها كردى از آن فرخنده‌بخت * * ناسپاسى بين كه چون پاكى گرفت * راه ناصافى و ناپاكى گرفت هرچه صيقل روى او را صاف كرد * خاك اندر ديدهء انصاف كرد ناسپاسى ، بيشتر از سر گرفت * ره سوى تشنيع صنعتگر گرفت كه چرا اين مىكنى ، آن مىكنى ؟ * كار را زين‌گونه وارون مىكنى ؟ ! من سزاى تخته‌ام ، پايه‌ام مكن * من براى پايه‌ام ، تخته‌ام مكن تا سيه‌رو بود و ناصاف و درشت * ساده بود و زين فضوليها نگفت چونكه هوشش داد گفتى هوش برد * توشهء انبان او را موش خورد هوش ناقص ، بوالفضوليها كند * تا كه صاحب هوش را رسوا كند عقل دادت تا به صانع پى برى * نى كه با صانع ستيزه آورى