سيد محمد باقر برقعى
3873
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به يك نگاه دل و دين خويش باختهام * غلام مردم چشم و نگاه خويشتنم به عمر يكنفس از دوست منفصل ماندم * هنوز منفعل از اشتباه خويشتنم بگو به واعظ خودبين كه روز بازپسين * جوابگوى ثواب و گناه خويشتنم مرا ز روز مكافات نيست باك از آنك * اميدوار به لطف إله خويشتنم به شعر دلكش و طبع لطيف خويش « وفا » * چراغ روشن آرامگاه خويشتنم رهروان ديار فقر زلف پرتاب تو را از سنبل تر كردهاند * لعل جانبخش تو از ياقوت احمر كردهاند شهد مىبارد به هنگام تكلّم از لبت * گوييا لعل تو از قند مكرّر كردهاند از تو كاهيدند و بر مهر فلك پرداختند * گر تو را مانند با خورشيد خاور كردهاند در شكنج زلف پرتاب و خمت سرگشتهاند * گرچه توصيفت به صد ديوان و دفتر كردهاند عارفان پا بر سر اين عالم خاكى زدند * زان كه در درياى عرفان صيد گوهر كردهاند در دماغ دانشى مردم هواى گنج نيست * اهل معنى ملكت دلها مسخّر كردهاند نعمت دنيا و عقبى را به ما بخشيدهاند * خود تمامى عمر را در كار دلبر كردهاند رهسپاران ديار فقر ، با فهمى درست * پشت بر اورنگ دارا و سكندر كردهاند كاش فرق نيك و بد را مىتوانستيم كرد * گرچه ما را صاحب ادراك و مشعر كردهاند اختيار نيك از بد كن به حكم عقل و عشق * كاندر اين معنى « وفا » ما را مخيّر كردهاند