سيد محمد باقر برقعى
3874
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غم بيهوده پردهبردار از آن روى دلارا يارا * تا پر از غلغلهء عشق كنى دنيا را از من شيفته آن روى دلافروز متاب * رحمتى بهر خدا ديدهء خونپالا را به تكلّم چو توانى كه به من بخشى جان * بگشا بهر خدا آن لب روحافزا را داغ غيرت به دل ما نهد از آتش خشم * آنكه ديوانهء عشق تو نداند ما را عارفى كو كه زنم بوسه به خاك قدمش * مگر از غم كند آزاد دل شيدا را در مسيرى كه به هر گام بود بيم سقوط * عاقل آن است كه سنجيده گذارد پا را مشعل علم چراغيست كه روشن دارد * همه جا درگذر عمر دل دانا را مىتوان كرد به انوار معارف روشن * هم دل تيره و هم ديدهء نابينا را كوه را همّت مردان بكند از بنياد * همّت مردان چون سرمه كند خارا را لاجرم زاغ صفت زنده به قاذوره مباش * گر تتبّع نكنى زندگى عنقا را خود همين يكنفس از عمر غنيمت مىدان * غم بيهوده « وفا » چند خورى دنيا را