سيد محمد باقر برقعى

3569

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

درياى معرفت آنان كه جز ز دست تو ساغر نمىزنند * در هيچ راه پاى خطا برنمىزنند مرغان دل چو دانهء خال تو ديده‌اند * بر گِرد آشيانهء خود پَر نمىزنند از هر درى كه صدق و صفا رفت اهل فقر * تا زنده‌اند حلقه بر آن در نمىزنند قربان دست و تير كسانى كه در شكار * شهباز مىزنند و كبوتر نمىزنند همّت ببين چه كرده كه بىياد دوستان * دُردىكشان ميكده ساغر نمىزنند حرفى كه مىزنند و به جايى نمىرسند * آنان كه عاقل‌اند مكرّر نمىزنند صرّاف‌هاى گوهر درياى معرفت * « ناصر » به سَبك بيهُده گوهر نمىزنند جاى دلبران گفت ماه من به كويم كن گذر گفتم به چشم * گفتمش آيم به پا ، گفتا به سر ، گفتم به چشم گفت جاى دلبران باشد كجا ؟ گفتم به دل * گفت گر خواهند مأوايى دگر ، گفتم به چشم گفت در را هم گذارى سر كجا ؟ گفتم به خاك * گفت كن آن خاك را از اشك تر ، گفتم به چشم گفت دانى خاك را هم چيست ؟ گفتم توتيا * گفت آن را بايدت كحل بصر ، گفتم به چشم گفت گو ابروى من ماند به چه ؟ گفتم به تيغ * گفت پس كن سينه را پيشش سپر ، گفتم به چشم گفت خواهى وصل جانان « ناصرا » گفتم بلى * گفت از جان بايدت قطع نظر ، گفتم به چشم