سيد محمد باقر برقعى

3865

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غروب تلخ خزان گرفت به بازى غرورمان در باغ * ز گردباد به هم ريخت سورمان در باغ گياه هرزهء بىدرد بس‌كه روييده‌ست * نمانده راه عبور و مرورمان در باغ ز موج بانگ كلاغان ، دگر بلند نشد * قفس گرفته صداى صبورمان در باغ بگو به ابر نبارد ، در اين خزان‌آباد * به گل نشسته نم اشك شورمان در باغ غروب سوخته ، در غربت غريبى مُرد * ترانه‌سوز نواى چگورمان در باغ كجا ، زياد توان برد نوبهار ، كه ريخت * صبا شكوفه به پاس حضورمان در باغ به پاى نرگس بيمار باده افشانيم * اگر دوباره بيفتد عبورمان در باغ گذشت عمر و به تاراج رفت ساز و سرود * غروب تلخ و چه سود از ظهورمان در باغ شراب شب‌شكن شعر شكوه شورى داشت * سرود و ساز و سحرگه ، سرورمان در باغ كنار چشمه ، در آغوش آب غنچه و بود * ز نورپاشى مهتاب نورمان در باغ « وفا » به شكوه بنالم ، كه خاطرات قديم * برد دوباره به گلگشت دورمان در باغ سرمهء چشم پرواز چه پرسى ؟ كه ز بىبال‌وپرانيم * غم شكوهء فرياد دل خون‌جگرانيم ما تهمتيان پردهء نيرنگ دريديم * محكوم از آنيم ، كه از پرده‌درانيم ما بىسروپا را ، سردار است سزاوار * گردن ننهاديم ، كه بىپا و سرانيم در وسعت انديشه سزاوار شكستيم * ما ، خودشكنانيم ، كه خود نيز برآنيم در راه طلب پا شده جان برزده دامن * در دشت بلاخيز غم ، از نوسفرانيم او ، با تو و من « ما » شده در هستى و ما نيز * از نيستى و هستى خود بىخبرانيم از تهمت بيگانه نه باكى نه هراسى * از رنجش يار است اگر ما نگرانيم ديديم و گذشتيم و نگفتيم چه كردند * در چشم حيا ، پاك‌تر از بىنظرانيم جز ننگ دگر نام نداريم بپرسيد * زندانى و زنجيرى عمر گذرانيم در سلسلهء عشق به پامردى « كيوان » « 1 » * سر داده و آسوده ز فكر دگرانيم شد خاك ره دوست « وفا » سرمهء چشمم * بيتا به ره و خاك ره راهبرانيم

--> ( 1 ) - كيوان ، مقصود استاد غلامرضا سميعى است .