سيد محمد باقر برقعى
3864
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اگر . . . ! سنگاب دشت بىكسى را گر نمىبود * كى در دل از مرگى توان سوزم غمى بود اينجا ، كويرى تفته ، در بىانتهاييست * اى كاش اميدِ گُل نمى ، از شبنمى بود پاى درنگم مانده در زنجير تقدير * كى جان و دل را ، حسرت بيش و كمى بود دل هرگز از بيداد گردون خون نمىشد * گر از وفاى مهربانان مرهمى بود من با « خط جورم » هميشه آشنايىست * كى مىفروشان را ، مى و جام جمى بود در پيچوتاب راه عشق از پا فتادم * هرجا كشيدم سر ، سر نامحرمى بود مرد هنر از داغ بىمهرى نمىمرد * گر « ظلمتآباد » شما را زمزمى بود در كام تنهايى نمىمردم به غربت * گر اين دم آخر مرا ، دودودمى بود من مىكشيدم ، با توانِ بازوى عشق * بر دوش هركس از عزيزان ماتمى بود گرمِ نفس ، مشكل برآيد ديگر از ناى * خاموش شد بانگى كه در پيچ و خمى بود در كوچهباغ عشق سر كردم چه شبها * آنجا كه ناى ناله در زير و بمى بود شورى به پا مىكردم از نى ناى فرياد * گر اين سر پيرى شراب نم نمىبود سوخته من ، از غروب شبى بىستاره مىآيم * شهاب سوختهام ، بىشراره مىآيم به دوش خاطرهها ، بار خاطرم ، هشدار * سكوت ترس توام ، سنگواره مىآيم به سويت اى نفس مانده پشت بغض ستم * زبان چشم دلم ، با اشاره مىآيم به يمن بازوى انديشهء قلم فرياد * براى ره زدن استخاره مىآيم به سوگ عشق ، كه ديگر از او نمانده اثر * براى يافتن راه چاره مىآيم خزان گرفتهتر ، از باغهاى پاييزى * در انتظار بهارى دوباره مىآيم هميشه زندهام ، اى مدّعى برو تو بمير * اگر به صد نرسيدم هزاره مىآيم افقگشايى شمشير صبح نزديك است * به سوگوارى مرگ ستاره مىآيم من ، آن حضور رهايى ز بند تاريخم * نهاد سوختهام ، بىگزاره مىآيم كتاب هستى دردم به پايت اى همه عشق * ز گردباد ستم پارهپاره مىآيم هلا ! بلاچهء ابر و سرود رگبارم * براى سوختن سنگ خاره مىآيم نمىشناخت « وفا » را ، كسى دريغ هنر * غروب مىرسد و در شماره مىآيم