سيد محمد باقر برقعى

3838

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تسليم ما هستى عشقيم و فنا را نشناسيم * خو كرده به درديم و دوا نشناسيم عمر ابدى يافته‌ايم از مدد عشق * خضريم ، ولى آب بقا را نشناسيم هركس به درى جبههء تسليم نهاده‌ست * ما جز در تسليم و رضا را نشناسيم بىپرده فتاديم در آغوش تو اى گل * چون شبنم پاكيم و حيا را نشناسيم « وجدى » بگذر از خود و از دعوى باطل * تا هيچ‌كسى غير خدا را نشناسيم به دوستى كه از سفر حج برگشته بود و اطاعت از دين را صرفا براى بهشت مىخواست ! حجّ قبول اى ابو الحاج ، اى رفيق حج نصيب * كز مدينه مىرسى عمّا قريب فيض ربّانى تو را مشمول باد * سعيكم مشكور و حج مقبول باد از ره سعى و صفا برگشته‌اى * چشم بد دور از خدا برگشته‌اى ! آمدى در حج چو از مركب فرود * رفتى و ديدى خدا آنجا نبود ؟ ! آن خداوندى كه ذات كامل است * جاش در سرّ سويداى اين دل است هست آن پروردگار دادگر * از رگ گردن به ما نزديك‌تر هركجا پا مىنهى در پيش توست * خيرخواه و مصلحت‌انديش توست گر خدا جاى دگر جز مكه نيست * پس به قرآن « ثمّ وجه اللّه » چيست ؟ از كه مىگيرى سراغ كوى او * از درون خويشتن او را بجو سير حق محتاج اين حالات نيست * وان مناسك غير تشريفات نيست گر بهشتت زين سفر منظور بود * از تو اين بُعد مسافت دور بود آرزوى جنّت ار باشد تو را * راه از اين نزديك‌تر باشد تو را گوشهء امنى اگر آرى به دست * با تنى طنّاز گردى هم نشست گل‌عذارى ، ماهرويى ، مهربان * شوخ‌طبعى ، خوش‌ادا ، شيرين‌زبان كوى سيمين از دو سو آويخته * زلف مشكين تا به زانو ريخته سازى و آوازى و شعر و جُكى * گاهگاهى هم از آن قليان پُكى ! گر چنين بزمى فراهم‌كردنيست * اين تو را جز جنّت موعود نيست !