سيد محمد باقر برقعى
3837
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ميلاد على هلال ماه رجب از افق هويدا شد * عجب كه در دل مه آفتاب پيدا شد هلال ماه به ابروى او اشارت داشت * كه كرد جلوه و بدر از پىاش هويدا شد كدام بدر ؟ مه آسمان علم و يقين * كه از فروغ جمالش جهان شكوفا شد مگر كه پيك سحر مژدهء قدومش را * به غنچه گفت كه ناگه گل از گلشن وا شد شنيد قطرهء باران بهار قدرش را * كه در دهان صدف رفت و درّ يكتا شد مگر به ابر ز اكرام او سخن گفتند * كه از شنيدن آن آب گشت و دريا شد مگر كه شمع ز سوز درونش آگه گشت * كه سوخت از غم و در اشك خود سراپا شد على به لفظ ولى در بيان معنى حق * كدام لفظ شنيدى تهى ز معنا شد در آن زمان كه زمين غرق شرك و ظلمت بود * به دست همّت او حكم عدل امضا شد به زهد و علم تو گويى كه مادر ايّام * يكى چو او به جهان پروراند و نازا شد ز برق خنجر دشمنگداز او در جنگ * جنود كفر برافتاد و شرع احيا شد عجب نباشد اگر مدّعيست منكر او * از آفتاب چه بيند كسى كه اعما شد به يمن مدحت و از شيوهء بلاغت اوست * اگر كه گفتهء « وجدى » بليغ و شيوا شد بند ششم از دوازده بند تنها نه بر تو مردم دنيا گريستند * كروبيان عالم بالا گريستند بر تشنهكامى تو در آن آفتاب گرم * مرغ هوا و ماهى دريا گريستند پروانهوار گرد خيام تو كودكان * چون شمع سوختند و سراپا گريستند شد عرش و فرش لجّهء خون از هجوم اشك * در ماتم تو خيل ملك تا گريستند تنها نشد به سوك تو اسلام داغدار * بر ماتم تو راهب و ترسا گريستند آن كس كه در عزاى تو گريان نشد كه بود ؟ * چشمش چو چشم من گهرافشان نشد كه بود ؟ گناه اى دوست به كوى تو پناه آوردم * جاى همه چيز اشك و آه آوردم ديدم دوجهان به يك عطا مىبخشى * در پيش تو صد جهان گناه آوردم