سيد محمد باقر برقعى
3829
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سعد و نحس چون بد آيد هرچه آيد بد شود * يك بلا ده گردد و ده صد شود آتش از گرمى فتد مهر از فروغ * فلسفه باطل شود منطق دروغ پهلوانى را بغلطاند خسى * پشّهاى غالب شود بر كركسى كور گردد چشم عقل كنجكاو * بشكند گردونهاى را شاخ گاو نيكبختان راست ابر فرودين * زيببخش باغ و مشّاطه زمين تيرهبختان راست باران بهار * سيل خرمن شُوى برق شعلهبار آن يكى چون مرغ پرّد بر اثير * درنوردد ششجهت را روى و زير از بلا دامى به راهش افكند * از كمند حادثه بر وى تَنَد اين يكى آهسته پيمايد رهى * لغزدش پاى و درافتد در چَهى اين يكى را آب سيل خانهكوب * وان يكى را مركب سهل الرّكوب خاك آن را نيشكر بار آورد * اين يكى حنظل و خار آورد آن يكى را آتش افروزد چراغ * بر دل اين يك نهد چون لاله داغ آن يكى را باد پيك مژده بر * اين يكى را حامل رنج و خطر راستى ماهيّت تقدير چيست * يا كه با تقديرِ بد تدبير چيست بختها را چيست اصل اختلاف * عسر ناشايسته و يَسّر گزاف اى كه گويى فرط ادراك و خرد * منشأ اقبال و ادبارت شود بازگوى اين عقل و ادراك از كجاست * كه اساس بخت و اقبال شماست طبع زاد اين را ذكى آن را پليد * مايهء هر چيز را طبع آفريد اصل اين بد پاك و اصل آن پلشت * از ازل بد اين چه زيبا ، آنچه زشت زشترو گر غازه كرد و وسمه بست * چون به شستن گشت ظاهر هرچه هست خلق اگر بهتر شود از اكتساب * اصل فطرت به نگردد در حساب خلق را تعليم بيش و كم كند * ليك اشتر را كجا آدم كند چون خوش آيد فتنهها خامُش شود * خارها گل ، ناخوشيها خوش شود دردها درمان و هجرانها وصال * زهرها ترياق و نقصانها كمال بازگردد از ثريّا تا ثرى * سعد افتد هم زحل هم مشترى