سيد محمد باقر برقعى
3830
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
حسرتها و آرزوها بگذشت در حيرت مرا ، بس ماهها و سالها * چون است حال ار بگذرد ، دايم بدين منوالها ايّام بر من چيره شد ، چشم جهانبين خيره شد * وين آب صافى تيره شد ، بس ماند در گودالها دل پراسف از ماضىام ، وز حال بس ناراضىام * تا خود چه راند قاضىام ، تقدير استقبالها نقش جبين درهم شده ، فرّ جوانى كم شده * شمشاد قامت خمشده ، گشته الفها دالها گويى كه صبح واپسين رخ كرد و منشق شد زمين * وين برقهاى قهر و كين برجست از آن زلزالها مقلوب شد هر خاصيت ، برگشت هر خلق و صفت * مانند تغيير لغت از فرط استعمالها هم مغتنم شد وصلها ، هم منهدم شد اصلها * هم منقلب شد فصلها ، هم مضطرب شد حالها شد كرد ظلمتگسترى ، وان چشم شبكور از خرى * نشناخت نور مشترى از شعلهء جوّالها چون ريشه بندد خوى بد ، بهتر نگردد خودبهخود * سخت است دفع اين رمد ، بىنشتر كحّالها روزى برآيد دست حق ، چون قرص خورشيد از شفق * بىترس و بيم از طعن و دق ، آسان كند اشكالها اين نالهء شبگيرها ، بُرّنده چون شمشيرها * هم بگسلد زنجيرها ، هم بشكند اغلالها از خون اين غدّارها ، وز خاك اين بدكارها * جارى كند انهارها ، بر پا كند اتلالها دعوى اينان كى خَرد ، عاقل به بازار خرد * خود چيست مقدار ز بدسنجى چو در مكيالها