سيد محمد باقر برقعى
3810
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
يار سيمين پنجه گر در خاك و خونم افكند * رقص آيد در كمر چون طاير بسمل مرا يار اگر بردارد از رخسار خود روزى نقاب * رونمايى نيست غير از جان ناقابل مرا شمع روى دلرباى دوست چون پروانهاى * مىكشد « وارسته » در هر مجلس و محفل مرا كشتگان محبّت ز روى يار دلم ديده برنمىگيرد * به غير نقش رخش در نظر نمىگيرد هرآنكه از لب او انگبين بوسه گرفت * سراغ شهد و شراب و شكر نمىگيرد كدام كوه ز بار غم جدايى او * دو دست خستهء خود بر كمر نمىگيرد به راه عشق و محبّت ز جان و سر بگذر * و گرنه كار تو با يار سر نمىگيرد چو كوه آنكه نباشد به عشق پابرجا * كلاه مهر فروزان به سر نمىگيرد عيادتم نكند دلبرى كه از سر ناز * سراغ تربت پاك پدر نمىگيرد غرور يار بنازم كه روزى از ره مهر * ز كشتگان محبّت خبر نمىگيرد به ناز و غمزه دلم را گرفته دلدارى * كه نامه را ز كف نامه برنمىگيرد نگار ماست كه « وارسته » جز دل صد چاك * ز عاشقان سندى معتبر نمىگيرد سعى بى جا از سپهر آرزو كوكب نمىآيد برون * شاهد صبح از حجاب شب نمىآيد برون برنمىآيد به اشك چشم پروين آفتاب * يار با صد ندبه و يا رب نمىآيد برون برنمىدارد به زارى شعله است از جان شمع * زين دل بيمار سوز تب نمىآيد برون گر نباشد درس و بحثى از الف اندام يار * كودك باذوقى از مكتب نمىآيد برون سعى بى جا مىكنى اى رستم دستان عشق * بيژن دل از چَهِ غبغب نمىآيد برون روى زيباى تو را تا ديد اى مهر منير * ديگر از خجلت مه نخشب نمىآيد برون پنجهء خورشيد اگر اشعار نو را بِفشُرَد * از درونش قطرهاى مطلب نمىآيد برون چند روزى هركه روى مسند قدرت نشست * از سر او نخوت منصب نمىآيد برون