سيد محمد باقر برقعى

3811

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سيل اگر جارى شود از خون مردم ، ناله‌اى * از دل اين چرخ لامذهب نمىآيد برون گر سخنور در سخن « وارسته » صد معجز كند * نغمهء احسنتى از يك لب نمىآيد برون پنجهء مشكل‌گشايى گر در از خيبر كند * مرحبايى از دل مرهب نمىآيد برون مزد شعر دل غمين ز ترنّم صفا نمىگيرد * كه چشم كور ز عينك ضيا نمىگيرد ز دايه عاطفهء مادرى نمىآيد * عصا به راه طلب جاى پا نمىگيرد مگير بار تعلّق به دوش و ايمن باش * كه دزد گردنه ره بر گدا نمىگيرد شمار ذكر به انفاس مىكند عارف * چو شيخ سبحه به دست از ريا نمىگيرد به روى مهر مكش ابر ، اى سپهر خسيس ! * كه شعله كس ز چراغ تو وا نمىگيرد چو خامه هركه نخواهد به پيچ‌وتاب افتاد * طريق معوج و خطّ خطا نمىگيرد به جدّوجهد مرادى نمىشود حاصل * كه موج گوهرى از صد شنا نمىگيرد طلب نمىكند آزاد ، وام از دگران * به عاريت نفسى از فضا نمىگيرد معاش خود چه كند شاعر نگون‌بختى * كه مزد شعر بجز مرحبا نمىگيرد دل صبور تو « وارسته » همچو زلف بتان * به طالع سيه خود عزا نمىگيرد مرشد ما خوشهء ما بر هواى داس گردن مىكشد * انتظار وقت جان تسليم كردن مىكشد طبع ما پا بر سر دنياى هستى مىزند * مور ما خطّ مناعت دور خرمن مىكشد مرشد ما از عدوى خود عيادت مىكند * سوزن ما خار و خس از پاى دشمن مىكشد از شكست ما شود كار خماران گر درست * شيشهء ما منّت از سنگ فلاخن مىكشد آدمى باشد فلاطون ليكن از مكر و فسون * بار بدنامى عبث با خود هريمن مىكشد سر برافرازد پدر فرزند او گر لايق است * طور گردن از براى نخل ايمن مىكشد هر شجر را ميوه‌اى و هركسى را شيوه‌ايست * نغمه پردازد هزار و جغد شيون مىكشد نيك‌مردى بدگهر را گر نصيحت مىكند * سرمهء دُرمايه را در چشم روزن مىكشد در محيط ما خسان غرق‌اند در نعمت ولى * تشنه‌لب آه از براى آب آهن مىكشد ساحل امنيم و باشد موج از ما در گريز * بخت بد « وارسته » از ما خار دامن مىكشد