سيد محمد باقر برقعى
3807
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنكه مىخواهد دلش سرگشتگى لبتشنگان را * بايدش با خويشتن تنها كويرآسا نشستن خار را گل مىكند با گل به يك بستر غنودن * ديو را آدم كند با مردمان يك جا نشستن گر چو يوسف جور اخوان مىبرم در چاه و زندان * اين سزاى با بدآموزى به محفلها نشستن هرگز از نامرد مردم شيوهء مردى نبينى * « واجد » از بهر چه بى جا بهر اين سودا نشستن نغمهء قانون به سرگردانىام حسرت برد مجنون در اين صحرا * كه صد ليليست سرگردان يك افسون در اين صحرا ز اشك ديدهء ما گشت پرخون ساغر لاله * كه از خون جگر دارم مى گلگون در اين صحرا نواى ديگرى سر مىدهد ليلى در اين وادى * جنون ديگرى مىپرورد مجنون در اين صحرا چه شد كز مىكشان ديگر خروشى برنمىخيزد * مگر ساقى شكسته ساغر گردون در اين صحرا غلام همّت آن پاكباز عاقبت سوزم * كه با دست تهى شد غيرت قارون در اين صحرا گره در ناى بلبل مىزند بيداد در گلشن * خدا را كى برآيد نغمهء قانون در اين صحرا