سيد محمد باقر برقعى
3744
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كليات اشعارش در سال 1357 وسيلهء دو تن از دوستان وفادارش ، نويسندهء ارجمند و شاعر گرانمايه تيمور گورگين و شاعر فقيد مظفر بالايى ( ساقى ) چاپ و منتشر شد . اعتمادى نويسنده و روزنامهنگار مىگويد : « در جمعآورى ديوان و شرح حال و بيوگرافى هنرى نوعى ، دو دوست خوب و مهربان و شاعر يار و ياورم بودند كه خود دوستى ديرينهاى با نوعى داشتند و مطمئنا پرتوى از شادى روح آن شاعر فقيد در نگاهى كه پس از مرگ بر اين ديوان خواهد افكند ، نثارشان خواهد شد . » اينك چند نمونه از نظم او : حسرت دوست دارم همچو موجى در دل دريا بميرم * بشكفم چون لالهاى خونين و در صحرا بميرم اشك شادى باشم و از ديدهء محنت بريزم * خندهء شمعى شوم در دامن شبها بميرم عود باشم در ميان مجمر حسرت بسوزم * دانهء اسپند گردم تند و بىپروا بميرم چشمهء مهتاب باشم پيكر شب را بشويم * آذرخشى گردم و در گنبد مينا بميرم يا بسايم بر ستيغ كوهها شهپر چو عنقا * يا چو زيبا مرغكى در گوشهاى تنها بميرم بشكنم تاريكى شب را و زنجيرش نمايم * اخترى سرگشته باشم در ره فردا بميرم دريغاى من ! توانى اگر بود در ناى من * به گوش تو مىآمد آواى من سرود من از آسمان مىگذشت * فلك مىشدى كر ، ز غوغاى من به هر نغمهام ، لالهاى مىشكفت * نبود از خزان ، هيچ پرواى من نه صيّاد ، بال مرا مىشكست * نه زنجير مىبست در پاى من دريغا ! كه ديگر توانى نماند * نه در تن ، نه در جان ، نه در ناى من مرا نغمه در تيرگىها شكست * گلوگير شد آرزوهاى من سرود من آواز خاموش گشت * شد امروز بدتر ز فرداى من به ياران نامرد و نامهربان * بسى ناخوش آمد تمنّاى من دريغا ! كه ديگر ز من نشنوى * سرودى به غير از « دريغاى من ! »