سيد محمد باقر برقعى

3740

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يك‌عمر همه شبان و روزان ، از جلوهء مهر تو فروزان * از عشق تو همچو شمع سوزان ، در چشم سپهر رفته دودم نه چشم به مهر و ماه دارم ، نه ميل به مال و جاه دارم * نه غبطه به تخت شاه دارم ، امّا به رقيب تو حسودم تا شد صفتت ز ذات پيدا ، اسماء تو شد از آن هويدا * گر نيست ظهور تو در اشيا ، در كشف كجا رسد شهودم در اوج شرف اگر همايم ، اندر قدم تو خاك پايم * گر فرق به فرقدان بسايم ، از توست فراز يا فرودم نار تو به خشك و تر گرفته ، در هيزم دل شرر گرفته * عشق تو چو شعله درگرفته ، از چار جهت به تار و پودم هر ذرّه به كار همنوايى ، سرگرم ترنّمت چو نايى * دانم رسد از درِ خدايى ، چون ذرّه به گوش تو سرودم « نوشين » به حريم آستانت ، كمتر ز سگان پاسبانت * شكرانهء جذبه نهانت ، شادم كه ز جان رهى گشودم ساقىنامه يكى باده خواهم ز ميخانه مست * به خم مانده‌اى پيش از عهد الست يكى آتشين باده شيشه‌سوز * بن افكن ميى هستى از ريشه‌سوز شررآفرين جام آتش وشى * نه آتش وشى حين هر آتشى نه ز انگور و آتش زن بيخ تاك * نه چون آب و ويران كن اصل خاك نه نسبت به مينا نه با رنگ و بو * ز هر رنگ و بو دور در خُمّ هو از آن مى كه با جام و مستى يكيست * خم و باده و مىپرستى يكيست شرابى چنان كز مخفى خفىّ * به خمخانه ذات حق مختفى ز يك قطره‌اش هفت دوزخ خموش * ز يك جرعه‌اش حوض كوثر به جوش نه با دُرد و صافى چو ماء معين * به خود مست و بنيان‌كن عقل و دين ز هر هشت مينو صفاخيزتر * ز وصل ملائك دل‌انگيزتر نه صهبا و بل عين آب حيات * نه مينا و از عكس آن كاينات