سيد محمد باقر برقعى
3741
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
رسوبش پى عالم جان و دل * نه زين تاك پرورده آب و گل تتق بسته از پردهء غيب ذات * سبق برده از لطف اسم و صفات همه آفت عقل و آيين ، دهش * به لا اسم و لا رسم سركرده خوش * * بده ساقى اينسان گوارا زلال * مگر وا كنم عقده قيل و قال به توحيديان موشكافى كنم * خمار دلوجان تلافى كنم به سنبل بياموزم آشفتگى * به نرگس دهم شيوهء خفتگى فلاطون به اسرار آن دل دهد * ارسطو كف فعل و قابل نهد ز هر موى من خيزد آواى رود * خجل گردد از نغمهام چنگ و عود به زنّار و دستار پايى زنم * به مستان اين خم صلايى زنم كه هان اى جنون آشنايان عشق * سرانداز درگه گدايان عشق به ساغر ميى دارم آيينهوش * ز ناموس هوش و خرد كينهكش به شيشه ميى چون پرى در خيال * چو ارواح قدوسيان در مثال به ساغر چنان كاندر اندام روح * همه جلوهء دل كليد فتوح ميى ساغرافروز خورشيد و ماه * كز آن ذرّه يابد به خورشيد راه به آيين مغ طرفه جامى نبيد * به ذوقم بسى به ز هردم دو عيد دماغ جنون مست از بوى او * جهان پر ز گلبانگ هوهوى او مرا از خم هو يكى جام مى * بده تا كنم كرسى و عرش طىّ ز غيب احد ره برم سوى او * به هو سير هو گيرم از راه هو به ذات و صفت محو باقى شوم * مى و ساغر و بزم و ساقى شوم چو فانى در او شد همه هستىام * شود عين هستى مى و مستىام تجلّىگه ذات گردد دلم * سرشته به هو گردد آب و گلم * * مپندار كاين گفته ژاژ است و لاف * مگو كاين سخن نيست غير از گزاف كه تخمير آدم بچل صبحگاه * عجين گشت با آبدست إله شد آرايش آدم از دست هو * جهانها خوش آراست از بهر او در او نفحهء روح از خود دميد * ورا سايهء ذات خود آفريد شد آدم همه ظلّ ممدود حق * كه بودش بود رشحهء جود حق