سيد محمد باقر برقعى

3695

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هرچه ما ناز تو از پيش كشيديم بس است * نقد مهر تو ز جان پيش خريديم بس است ذرّه‌اى مهر و وفا از تو نديديم بس است * سخن سرد ز تو هرچه شنيديم بس است روز تا شام ز بيداد تو شيون كردم * سوختم شمع‌صفت بزم تو روشن كردم بعد ازاين‌روى كنم جانب دلدار دگر * بسپارم دل و دين را به جفاكار دگر سرمهء چشم كنم خاك ره يار دگر * نغمه‌خوانم پس از اين بر گل گلزار دگر به تو اى يار كه ديگر نكنم ياد از تو * آشتى مىنكنم با تو كه فرياد از تو اى صبا رو گذرى كن به سر كوى نگار * بر پيامى ز من سوخته‌جان سوى نگار گو دل من شده آشفته‌تر از موى نگار * شده‌ام شيفته بر چهرهء دلجوى نگار گر نيايى تو چسان خرّم و دلشاد شوم ؟ * نتوانم كه ز دايم غمت آزاد شوم كوكب بخت من از جور فلك رفته به خواب * باغ فردوس بود بىتو مرا رنج و عذاب همه خون مىخورم از ساغر دل جاى شراب * جگر سوخته‌ام هست اگر نيست كباب چه كنم قسمتم از روز ازل بوده چنين * كز غم هجر تو باشم صنما زار و غمين شده است از تو دل‌افسرده و آزرده « نوا » * چون درختيست خزان ديده و بىبرگ نوا با همه مىنكند ترك تو اى گل به خدا * نشود از دل او مهر تو يك‌لحظه جدا تو مپندار كه ياد تو فراموش كند * يا كه بر رغم تو مى با دگران نوش كند