سيد محمد باقر برقعى

3658

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

داغ پيرى عشق در سر دارم و خرّم‌دل و روشن‌روانم * تا تو را دارم چه غم گر بىكس و بىخانمانم داغ پيرى خورده بر پيشانى پرچينم ، امّا * تا دلم از آتش عشقيست سوزان من جوانم اوست اى عمرم مبادا بگذرد يك‌لحظه بىتو * اى به عشقت سالها بگذشته روزان و شبانم شب چو با ياد تو بر بالين تنهايى نهم سر * گاه در آغوش ماه و گه كنار كهكشانم با خيال روى تو چون روز بنشينم به كنجى * بوسه از پيشانى خورشيد هر ساعت ستانم زنده بادا عشق كاندر سايهء اقبال او ، من * روز و شب در وصل هجر و شادى و غم كامرانم كار ما امروز كام دل گرفتن باشد از عمر * من از اين شادى كه همچون شمع بزم دوستانم دوستان شادند از سوز و گداز من « نظاما » * من از اين شادى كه همچون شمع بزم دوستانم خوشا خوشا نوبهاران و فصل جوانى * كه بگذشت با دوستان زندگانى خوشا جلوهء نوعروسان بستان * خوش آن دلنوازى و آن دل‌سِتانى خوشا بر تو اى شاخهء گل كه دارى * به هر نوبهارى نشاط جوانى دل و عشق من مرد و من زنده هستم * شگفت آيدم زين همه سخت‌جانى به من اى اجل مژدهء مرگ من ده * كه تا جان خود را دهم مژدگانى يكى پرسد آخر ز نامهربانان * كه بهتر چه ديديد از مهربانى به جان تو هرگز به يك رنجش دل * نيرزد همه تخت و تاج كيانى « نظاما » دمى با خوشى زيستن به * كه با ناخوشى زندگى جاودانى