سيد محمد باقر برقعى
3641
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گشته سرماى زمستان و فقيران سربهسر * لخت و گريان گوشهء بازار و اندر رهگذر از بصر اشكش روان و قوت او خون جگر * او ز سرما خشك و اعيان را نباشد زو خبر ظلم ظالم سربهسر بر باد گردد غم مخور * مىشود ايران ما آباد گردد غم مخور هيچكس از حال اين ملّت چرا آگاه نيست * دست دزدان تا به كى زين مملكت كوتاه نيست اى وكيلان چيست چاره اينكه رسم و راه نيست * اى وزيران ! بينوايان را به دل جز آه نيست لطف حق بر بينوا امداد گردد غم مخور * مىشود ايران ما آباد گردد غم مخور گوش شنوا كو ؟ تا چند كشى نعره كه قانون خدا كو * گوش شنوا كو آن كس كه دهد گوش به عرض فقرا كو * گوش شنوا كو مردم همگى مست و ملنگاند به بازار * از دين شده بيزار انصاف و وفا و صفت و شرم و حيا كو * گوش شنوا كو در علم و ترقّى همه آفاق عوض شد * اخلاق عوض شد ما را بهسوى علم و يقين راهنما كو * گوش شنوا كو عالم همه از خلعت نوراء مشعشع * گرديده مخلّع در پيكر ما خلعت موزون و رسا كو * گوش شنوا كو در خانهء همسايه عروسيست آملّا * بهبه ! بارك اللّه آن شاخ نباتى كه شود قسمت ما كو * گوش شنوا كو هر گوشه بساطى و شراب است و قمار است * ديگى سربار است اى مسجديان امر به معروف شما كو * گوش شنوا كو پرسيد يكى رحم و مروّت به كجا رفت * گفتم به هوا رفت