سيد محمد باقر برقعى

3642

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرغى كه برد كاغذ ما را به هوا كو * گوش شنوا كو حلواى معارف كه جوانان همه بردند * در مدرسه خوردند آلوطى حسن قسمت درويش كته پا كو * گوش شنوا كو يك‌نيمهء ايران ز معارف همه دورند * نيمى شل و كورند اندر كف كوران ستمديده عصا كو * گوش شنوا كو زارع رمضان آمد و در سفرهء زارع نان نيست * در تن دختر او پيرهن و تنبان نيست جگرى نيست كه خونين ز غم دهقان نيست * علت آن است كه انصاف در اين ويران نيست روز و شب زارع بيچاره به صد رنج و عذاب * بهر يك‌لقمهء نان غرقه ميان گل و آب آخر سال كه شد مىكندش خانه‌خراب * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست زن زارع شده مستغرق گل تا به كمر * كرده در مزرعه هر روز كمك با شوهر زن ارباب نشسته به سر بالش زر * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست دخترم زارع زحمتكش عريان و جوان * زرد گرديده ز گرما و گرفته يرقان با « بزك » دختر ارباب به گلزار روان * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست پسر نورس ملّاك به لهو و لعب است * روز و شب مست و ملنگ است به عيش و طرب است پسر زارع بدبخت گرفتار تب است * همه آن است كه انصاف در اين ويران نيست