سيد محمد باقر برقعى

2984

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به دوران اقبال و مال و تنعّم * بس اغيار را مهربان يار ديدم ولى يار يكرنگ را گاه نحسى * نظير يكى خصم خونخوار ديدم چو دنيا به من روى آورد ، ناگه * در اطراف خود يار بسيار ديدم يكى هم نديدم من از خيل ياران * به روزى كه خود را گرفتار ديدم نور حقيقت رخسارهء آن لعبت دردانه درخشيد * يا در دل شب مهر در اين خانه درخشيد در جام جهان‌بين مى اسرار ازل بين * بس نور حقيقت كه ز پيمانه درخشيد در طور نه تنها متجلّيست جمالش * در صومعه و كعبه و بتخانه درخشيد خنديد چو در مرگ كسان سوخت سراپاى * شمعى كه به خاكستر پروانه درخشيد ويرانهء من گشت منوّر چو رخ دوست * تا ماه در اين خانهء ويرانه درخشيد اقارب يا عقارب مردمانى كه ز اقوام هم و خويش همند * عجب اينجاست كه بدخواه و بدانديش همند نوش خواهند و نيابند ز ياران جز نيش * واى از اين دوره كه نالان همه از نيش همند دوستان موجب آرامش خاطر بودند * چه شد اكنون كه چنين باعث تشويش همند ديدم آنها كه چو گل ظاهر زيبا دارند * از جهالت همگى خار دل‌ريش همند آه و افغان اقارب چو عقارب شده‌اند * بىسبب دشمن اقوام هم و خويش همند آبشار نيست روز و شب به غير از گريه كار آبشار * گريه آرد گريهء بىاختيار آبشار گريه‌هاى زار ، زار از ابر آخر از چه روست * سوخت او را دل مگر بر حال زار آبشار سر زدن بر سنگ و شبها ناله سر كردن به كوه * كار من هم هست ، تنها نيست كار آبشار روزگار آبشار از روزگار من بتر * روزگار من بتر از روزگار آبشار در شب هجر تو چشم اشكبارم مىبرد * گوى سبقت را ز چشم اشكبار آبشار خوش بر احوال كسى « كورش » كه در مهتاب شب * خفت در آغوش يار اندر كنار آبشار