سيد محمد باقر برقعى
2974
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به اميد روى تو به هواى كوى تو آمدم ، كه رها ز بند هوا شوم * به اميد روى تو آمدم ، كه مگر ز تو كامروا شوم نه رها ز بند هوا شدم ، نه ز يار كامروا شدم * نه چنان دچار بلا شدم ، كه دگر به فكر دوا شوم همهروزه روزى من غم است ، همهشب شبم شب ماتم است * نه چنان كمند تو محكم است ، نه اميد آنكه رها شوم نه مرا به خويش دهى رهى ، نه ز خويشتن دهى آگهى * نه دلالتى و نه همرهى ، متحيّرم به كجا شوم نه ز سفرهء تو نوالهاى ، نه ز غمزهء تو حوالهاى * نه مرا به درد پيالهاى ، كرمى كه ز اهل صفا شوم نه تو راست لطف و عنايتى ، نه مراست قوّت و طاعتى * به كدام شورى و حالتى ، من بينوا به نوا شوم نه به دلنوازىام آمدى ، نه به سرفرازىام آمدى * نه به نغمهسازىام آمدى ، كه ز شوق ، بىسر و پا شوم نه به حال « مفتقر » نظر ، كه زند بهسوى تو بالوپر * نه به سرپرستى او گذر ، كه به زير ظلّ هما شوم اى پير خرابات دلبرا گر بنوازى به نگاهى ما را * خوشتر است ار بدهى منصب شاهى ما را به من بىسروپا گوشهء چشمى بنما * كه محال است جز اين گوشه پناهى ما را بر دل تيرهام اى چشمهء خورشيد بتاب * نبود بدتر از اين روز سياهى ما را از ازل در دل ما تخم محبّت كشتند * نبود بهتر از اين مهر گياهى ما را گرچه از پيشگه خاطر عاطر دوريم * هم مگر ياد كند لطف تو گاهى ما را با غم عشق كه كوهيست گران بر دل ما * عجب است ار نخرد دوست به كاهى ما را نه دلآشفتهتر و شيفتهتر از دل ماست * نه جز آن خاطر مجموع گواهى ما را « مفتقر » راه به معمورهء حسن تو نبرد * بده اى پير خرابات تو راهى ما را