سيد محمد باقر برقعى

3488

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بوسه بر اشك بوسه بر اشك زدم نيمه شبى جانم سوخت * پنجه در خون دلم از سروسامانم سوخت اشك در ديده بغلطيد و من از سوزش آن * چشم برهم چو زدم ريشهء مژگانم سوخت گفتم اين سيل مگر سوز دلم بنشاند * شوربختى نگر اى دوست كه دامانم سوخت لحظه‌اى از غم دل سربه‌گريبان بردم * اشكى آهسته فروريخت گريبانم سوخت خواستم كاتش دل را بنشانم با مى * نارسيده به لبم باز دل‌وجانم سوخت حيف و صد حيف كه ناچيده گل از باغ امل * برق غم آمد و ناگاه گلستانم سوخت ناله و سوز دل و آه شرربار « مهين » * آتشى زد به سخن دفتر و ديوانم سوخت مهتاب دوش خوش منظرهء دلكش و زيبايى بود * ماه در دامن شب دخت دلارايى بود شبى آرام چو آرامش گل طرف چمن * نه ز غوغاى جهان صوت و نه آوايى بود ز تماشاى عروس شب و آن جلوه‌گرى * چه بگويم ؟ به دلم آه ! چه غوغايى بود مست از بوى بهار و دم جانبخش سحر * به كف از پرتو مه ساغر صهبايى بود چو تجلّاى مه اندر دل ظلمانى شب * به دل غم‌زده‌ام نور تجلّايى بود نالهء بلبل طبع من از آن سود نداشت * كه « مهين » مست ز بوى گل بويايى بود شاهد شعر كه سرايد غزلى ، تا كه غزالى نبود ؟ * شام هجران كشد ار صبح وصالى نبود شاهد شعر به كس رو ننمايد هرگز * تا نلرزد ، دلى و وصف جمالى نبود كى زند شعله به جان آتش سوزندهء دل ؟ * تا كه حرفى ز غمش نقش خيالى نبود عاشق آن است كه جان در ره جانانه دهد * جان به تن ور نه بجز بار و بالى نبود دختر طبع خوش آراستم از زيور عشق * به ز خوبان جهانش كه همالى نبود آه از آن روز كه دور از رخ جانان گذرد * نگذرد لحظه‌اى از عمر كه سالى نبود همه گويند مرا هست به دل مهر مهى * روشن است اين و جز اين صورت حالى نبود روى اگر تافت ز من يار « مهين » شادم از آن * كه به خاطر ز منش گرد ملالى نبود