سيد محمد باقر برقعى

3462

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

غريق عشق اگر بيگانه در غرقاب عشقى در شنا باشد * ز پا منشين و دستش گير شايد كاشنا باشد به درياى فنا عاشق حيات از دلبرى جويد * كه در ساحل لبش سرچشمهء آب بقا باشد به امّيد كنار آن به ، دهى دل با خداوندى * كه لعلش خضروش در كشتى جان ناخدا باشد طواف كعبهء روى نگارى قبله‌گاهى كن * كه رويش مروه خلقش زمزم و خويش صفا باشد روان‌بخشى كه از نوشين لبانش زنده شد دلها * لبش خندان ، دلش شادان و جانش بىبلا باشد من از فرط ادب وصلش نخواهم خواستن زان رو * نشايد پادشاه حسن همسر با گدا باشد گدايم ليكن اندر خانهء دل صورتى دارم * گر آن صورت بهر دل نقش بندد پادشا باشد سراپا چشم شو وجه حسن را در صفا بينى * مصفّا گشت چون آيينه سرتاپا نما باشد رساند پير روشندل به پيرى آن جوانى را * كه از نوباوگى محبوب پيرى پارسا باشد وفا در « مولوى » ديدم نه در هر بىوفا زيراكه * از سرحلقهء اهل وفا نامش « وفا » باشد فكر و خيال خيال و فكر دو مرغ‌اند ساكن و سيّار * يكيست ثابت در دل ، يكى به جان طيّار اگرچه شبه همند اين دو مرغ خوش‌خطوخال * و ليك نيست عملشان به وفق نقش و نگار خيال ساير و ثابت رود به باغ نظر * به سير طلعت سيمين بر آن گل رخسار خيال بال نظر را به جان دهد پرواز * كه صيد خاطر دلها كند كبوتروار