سيد محمد باقر برقعى

3463

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خيال طاير پران آسمان هداست * كه در فضاى هوا و هوس رود به شكار در آسمان و زمين رفت و آمدى دارد * چنانچه سعدى شيرين‌سخن كند گفتار و ليك فكر هماييست ساكن اندر جان * به غير خانهء دل نيستش سكون و قرار هماى فكر نشيند به هر سر آن سرور * مهيست تاج‌ستان و شهيست تاج‌گذار چراغ فكر چو حاضر شود به جمع و به فرق * هزار نور حضور آرد از يمين و يسار شعاع فكر به سيناى سينه چون افروخت * همان حكايت شعله است و طور و اخضر نار هواى فكر نسيميست كآيد از جنّت * به شكل انسان در دل به قول فخر كيار زهى دو طاير فرخنده بال فكر و خيال * زهى دو مرغ بلندآشيان و عرش مدار زهى تجلّى انوار بارگاه قلوب * زهى تسلّى دلهاى پر ز درد و غبار زهى به هادى جناب فكر شاه صفى * زهى به « مولوى » آن آدم « صفى » رفتار آن كيست ؟ آن كيست كه از دل خبرى داشته باشد * يا از غم و شاديش اثرى داشته باشد آن كيست ز شاهى كه مكانش به دل او * از اسمش و رسمش خبرى داشته باشد آن كيست كه از خانهء دل تا به در دوست * در خفيه بدان خانه درى داشته باشد آن كيست كه منظورى اگر خواست ببيند * دل در رخ صاحب نظرى داشته باشد آن كيست چو از مرحلهء عشق گذر كرد * همواره در آن ره ، گذرى داشته باشد آن كيست كه بىرهبر و پيرى ، شده ره‌دان * يا جز دم حق راهبرى داشته باشد آن كيست كه بىخدمت رندى هنرآموز * چون وقت عمل شد هنرى داشته باشد آن كيست كه بىغرس ثمار از دل دانا * در باغ دل از حق ثمرى داشته باشد مرغى كه شد اشكسته پر از عادت و تقليد * ممكن نشود بال‌وپرى داشته باشد عادت به طبيعت دهد آن حالت ثانى * سخت است كه طبع دگرى داشته باشد در دايرهء فقر ، شهى قرب الهيست * نى هركه در اين حلقه سرى داشته باشد آن كس كه تصرّف نكند ملك دلش را * شه نيست دو صد كرّ و فرى داشته باشد من عبد « صفى » شاهم و بيند نظرم را * آن ديده كه نور بصرى داشته باشد ار فخر كند « مولوى » از فقر و نياز است * آن كيست دلى مفتخرى داشته باشد