سيد محمد باقر برقعى

3461

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مرا موج وجودت از عدم آورده در هستى * از اين پستى كنون در اوج كيوانم به جان تو نگينى دارم از انگشتر مهرت در انگشتم * از آن خاتم اگر مورم سليمانم به جان تو چنانت دوست دارم گر ز من يك‌دم جدا مانى * دمى اندر جهان جان نمىمانم به جان تو بسوزى گر هزاران بار اندر آتش عشقت * چو ابراهيم آذر در گلستانم به جان تو به خاطر چون درآيى خاطرم جمع است از هر ره * مرا چون بردى از خاطر ، پريشانم به جان تو شب و روزى كه باشم روبرو با روى و با مويت * بهشتم كوثرم جنات و رضوانم به جان تو گر اندر گلخنى با ياد رويت شب به روز آرم * يقين در گلشنى پرحور و رضوانم به جان تو چو هستى در برم جانى و دل دينى و ايمانى * چو رفتى از نظر بىدين و ايمانم به جان تو گر از بهر هدايت هادىام خوانى خداوندم * چو گفتى « مولوى » آن دم خدا خوانم به جان تو مذهب رندان حقوق عهد و وفا را هرآن كه پاس ندارد * دوام دولت جاويد را سپاس ندارد لباس عشق و تجرّد برهنگيست كه عاشق * ز خود گذشته و پرهيز از اين لباس ندارد به چشم روشنى دوستان و كورى دشمن * به نوش مى كه گدا چشم شه‌شناس ندارد سر هوا و هوس خودپرست كى نهد از سر * كه غير خوردن و خوابيدن او حواس ندارد اساس مذهب رندان پاكباز ز عشق است * ملك به هفت فلك هرگز اين اساس ندارد به رغم مدعى اى ساقى آشكار نه پنهان * بيار باده كه مست از فلك هراس ندارد گداى پير خرابات « مولوى » ست كه هرگز * بجز وفا ز در دوست التماس ندارد