سيد محمد باقر برقعى

3444

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از آن ميان سر دوشش به خانه آوردم * كه خوش نبود جز اينجا به دو مكان دادن تمام شد سخن مادر و جوان جان داد * بدان طريق كه شرحش نمىتوان دادن طبيب واقعه را كشف كرد و گفت به مام : * خوش است جان به ره حفظ آرمان دادن به قول زنده‌دلان حافظ جهان صلح است * رواست جان به ره حافظ جهان دادن غمين مباش ، كز اين پس تو را مقامى هست * كه شرح آن نتوان از ره بيان دادن دهند دل به تو مردم كه بعد مرگ پسر * رواست دل به دل مام مهربان دادن بگفت مام : مرا غم از اين شهادت نيست * كه غم ثمر ندهد جز ز تن توان دادن براى او نروم نزد زاهد پرمكر * كه زنده‌اش نكند وعدهء جنان دادن براى مادر پير افتخار مىباشد * به راه آشتى از دست ، نوجوان دادن صهباى كهن گر اجل آيد و جان از تن من دور كند * به كه رنجورىام از بزم سخن دور كند باغبان هنر اى بلبل خوش‌نغمه كجاست * تا ز گلزار ادب زاغ و زغن دور كند بيشتر اين قفس آيد به نظر تنگ مرا * دست صيّاد چو مرغى ز چمن دور كند چون غمى شد به تو نزديك ره ميكده گير * كه غم نو ، ز تو صهباى كهن دور كند روز پيكار كه بيگانه به ميهن تازد * آشنا نيست كه خود را ز وطن دور كند زندگى تيره چو گور است در آن ملك كه دزد * مردگان را ز تن از فقر كفن دور كند روز آدينه من و انجمن صائب « موج » * كه مرا خستگى هفته ز تن دور كند قضاوت شبى شاعرى دل ز پروانه كند * ولى شمع طبع روان برفروخت پى آنكه روشن شود شام خلق * چو شمع فروزنده تا صبح سوخت ز بهر قضاوت چو شد صبح ، خصم * به شعر چو خورشيد وى ديده دوخت چو با خلق ناآشنا بود گفت * كه خود را به بيگانه آخر فروخت