سيد محمد باقر برقعى
3435
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به روز جنگ چون در چنگ گيرد تيغ رنگآميز * اگر گردون بود دشمن گريز ، آرد ز ميدانش به بازى كودك بختش كند گر ميل خواهد شد * فلك ميدان و خورشيد و مه نو گوى و چوگانش ز قهر او اگر بر هفت گردون شمّهاى گويى * بسان پيكر دشمن ز هم مىپاشد اركانش كسى از خط فرمانش نپيچد رخ ، نتابد سر * كه همچون آب در هرجا روان گشتهست فرمانش دو فرمانبر بود در پيشگه نوح و براهيمش * دو خدمتگر بود در بزمگه شيث و سليمانش گه احسان ز گوهر مىشود آفاق ناپيدا * ز بس گوهر فروريزد ز دست گوهرافشانش به روى دلربا هر سو جهانى مست و مدهوشش * به مهر جانفزا هرجا گروهى محو حيرانش كسى از مدح و وصف او كجا دم مىتواند زد * كه حىّ لميزل ، خود مدحخوان باشد به قرآنش اگر انسان كه او باشد كسى سازد بيان هردم * يقين دانم كه نگذارند فرق از پاك يزدانش به او ادنى برآمد عقل كل چون در شب اسرى * شد از هر سو على در ديدهء پيدا نمايانش گر او سر از گريبان هويّت بركشد ، بينى * كه كوتاه است دست انبيا يك سر ز دامانش به كوه طور ماندى تا ابد در سجدهاش باقى * فزون از يك تجلّى گر بديدى پور عمرانش خدا را گر همىخواهى على را بين به چشم دل * شهى كز غير حق بيگانه باشند آشنايانش « موافق » تا ز فكرت بر سرود اين چامهء غرّا * روا باشد اگر دانند دانايان ، سخندانش