سيد محمد باقر برقعى
3434
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تو مرغ آشيان قدسى ، آخر از قفس يكدم * برون كن سر ببين در باغ وحدت روح و ريحانش درآ در مجلس تجريد و از عين اليقين بنگر * كه سرمست است از جام تجلّى جان مردانش برون از عالم اجسام باشد عالمى كانجا * به غير از حق نباشد هيچ در پيدا و پنهانش چه موسى ربّ ارنى گفت پاسخ لنترانى شد * چرا كز چشم او بايست ديدن روى رخشانش هرآن رندى كه شد وارسته از غير خدا هردم * شود در هريك از ذرّات عالم حق نمايانش به هر سو بنگرد جز جلوهء محبوب كى بيند * اگر ممكن برافشاند ز دامان گرد امكانش بماند باقى اندر هر دو عالم ، از بقاى حق * هرآن كس از شراب لايزالى زنده شد جانش به هشيارى چو نتوان طىّ اين ره كرد ، ده ساقى * از آن پيمانه ، كز روز ازل بستيم پيمانش الا اى ساقى ار مى مىدهى ، از خمّ وحدت ده * كه دستان زن به بزم قدس مىباشند مستانش كه تا نوشم مى و گويم ثناى آن شهنشاهى * كه صد ره باز برتر باشد از افلاك ايوانش بدان پايهست حدّ رفعت عالىبناى او * كه جبريل امين را مىنشايد گفت دربانش امير مكّه و يثرب على بن ابى طالب * كه از شاهان عالم هست برتر رتبه و شأنش يلان را مرغ جان جستن كند از تنگناى تن * به هنگامى كه جستن مىكند در رزم يكرانش بدرّد زهرهء شير فلك در سينه آن وقتى * كه درد پيكر بدخواه را شمشير برّانش