سيد محمد باقر برقعى
3419
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نپندارم از كعبهء مرودشت * يكى گام بايد فراتر نهاد بر اين خطّهء پاك مينوسرشت * پرستشگهى نغز داور نهاد من و بوسه بر خاك اين بارگاه * ندانم تو را چيست اندر نهاد به دل اندرم مهر ايران خداى * ز بنياد با شير مادر نهاد سخن آخر گيرم اى دل كه گرفتم ز غمش راه سفر * چه توان برد ز ياد آنچه مرا رفت به سر تا مگر وارهم از سرزنش دشمن و دوست * شدم آواره چو مجنون به در و كوه و كمر چنگ در دامن غربت زدم از جور رقيب * بو كه از ياد رود محنت ايّام حضر دل ز ما برد به صد عشوه يكى طرفهنگار * وانگه از پيش نظر رفت و نپرسيد خبر بذر مهرى كه فشاندم به صد اميد ، دريغ * حاصلى جز غم و اندوه نياورد به بر وان نهالى كه ز خوبان دلش دادم آب * آه و افسوس كه پژمرد و نياورد ثمر آه كان گلبن نازى كه منش پروردم * شد گلش جلوهگر از گوشهء دستار دگر بر من از غايت حسرت شب و روزى نگذشت * كه نه با اشك روان بودم و با سوز جگر زهد و پرهيز و صلاحم همه از ياد برفت * رند و مىخواره شدم از غم آن سيمينبر جرعهاى مى كه به ياد رخ جانانه كشم * مىزند خون به دلم جوش چو مى در ساغر اين نه مى بود كه آتش به دلم زد شب دوش * كه غمش بر دل مسكين من افكند شرر شعله بر خرمن جان مىزدم از ساغر مى * آب بر آتش دل مىزدم از ديدهء تر چه نيازم به مى و ساقى و ساغر كه مدام * لالهسان سرخوشم از ميكدهء خون جگر شكوه از يار ندارم كه مرا بخت بد است * رهنمون در همه احوال ز دوران صغر بر رخش رنگ وفا بود دريغا كه فتاد * از بد حادثه در دام يكى شعبدهگر مات شطرنجى تقديرم و پندارد خصم * اوست بازيگر اين عرصهء پرخوف و خطر گر شناساى گهر نيست در اين دير خراب * نه عجب گر خزفى مىشكند قدر گهر خوشدلم با همه احوال كه آن كهنه حريف * خود بسى خون دل افشاند به هر شام و سحر از پى نادر صيدى شد و غافل ز غرور * كاين غزاليست كه در بند كشم ضيغم نر آن به اى دل كه مقيم سر كويش باشى * چند بيهوده كشى از غم دل بار مقر سخن آخرم اين است در اين طرفه غزل * اى خوشا عشق و غم و سوز دل و ديدهء تر