سيد محمد باقر برقعى

3411

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رفتى از دستم كه تا رسوا نمايى اى دريغ * كاين من از دست رفته بىتو رسوا مانده‌ام بىنيازت ديده‌ام با خويشتن امّا هنوز * همچنان من در نياز و در تمنّا مانده‌ام رهنورد بادپيمايت سبكسر مىرود * تا من درمانده سر در پيش و از پا مانده‌ام مىرود امروزها ، ديروزها امّا هنوز * در فريب وعدهء امروز و فردا مانده‌ام چون رسد امروز با من وعدهء فردا كند * كس چه مىداند كه فردا مرده‌ام يا زنده‌ام ياد گوهرناشناسان ديده‌ام دريا كند * گوهرى هستم كه در آغوش دريا مانده‌ام مىرود با ديگرانم مىسپارد او « منير » * خود نمىداند كه من تنهاى تنها مانده‌ام قطار آفرينش دود قطار گشت هويدا ، ز دورگاه * ساعات انتظار به پايان رسيده بود مىخاست ناله از دل آن هيكل سياه * گويى كه نالهء دل هجرت كشيده بود * * آرنجها ستون شده در زير چانه‌اش * همچون ستون عاج كه بر شاخ گل زنند جان گرم مىشد از نگه پرزبانه‌اش * همچون هواى عشق كه در عالمى دمند * * نزديك شد قطار و كمى دور ايستاد * او همچنان به پاى ستونها نشسته بود آن پيكر سياه هم از ناله اوفتاد * امّا هنوز او ز تماشا نرسته بود * * آغوش برگشود و به آغوش برگرفت * فرزند نازپرور خود مادر عزيز آن ناز ديده بوسه از آن چشم تر گرفت * رخشيد نور شوق در آن چشم اشكريز * * از بوسه‌هاى مام گرانمايه شوق كرد * ليك انتظار داشت به ديدار ديگرى گفتند اوست ، پيش برو ، ديد و ذوق كرد * اين رفت و او هم آمد ، با ناز و دلبرى * * بار دگر قطار به فرياد و ناله شد * مىگفت گويى اى دل ديوانه الوداع آن چشمها بسان لبانت پياله شد * كاى پرشراب ديدهء مستانه الوداع