سيد محمد باقر برقعى

3412

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

لغزيد چرخها و لبى گفت آه ، آه * آن دستمال ابرشمى موج برگرفت اين بوسه داد از لب خندان ز دورگاه * آن دستها مقابل چشمان تر گرفت * * كرد آن ستون عاج به پهلو رها و گفت * همواره بود آدمى اى كاش در قطار يك‌دم فسرده مىشد و يك‌لحظه مىشكفت * مىگشت شاهد غم و شادى انتظار * * پيرى سپيد موى به موها كشيد دست * گفتا كه اى پرىرخ دامان روزگار خود زندگى قطار ره آفرينش است * مىلغزد آن هميشه ، بر ريل انتظار زبان بىهنران زبان بىهنرانم به دل فكنده شرار * بريده باد الهى زبان بدگفتار به پايگاه جلال تو اى خداى كريم * پناه مىبرم از دست مردم بدكار به هر طرف كه روم طعنهء يكى طاعن * به هر طرف كه شوم سخرهء يكى سخّار سبك ز مجلس دونان كناره بگزيدم * كه محنتيست گران همنشينى اغيار هرآن‌كه ره نبرد بارگاه تقوا را * زبان به طعنه گشايد به دشمنى ناچار هرآن‌كه عادت او كورسوى شمعى هست * دو ديده‌اش بزند نور كوكب سيّار هرآن‌كه در سرش از شور حق صفايى نيست * به سخره گيرد ناچار صوفى و دستار كجا ز عالم آزادگان خبر دارد * كسى كه نفس لئيميش سركشيده مهار كسى به ريو و ريا سازد و به كين تازد * كه چيره گشته بر آيينهء دلش زنگار اگر كه بىهنران طعنه‌ام زنند چه باك * كه پيش اهل هنر هست مر مرا مقدار به چين زلف يكى آشنا عوض نكنم * گرم ز در به درآيند صد بت فرخار ز ما نشسته و بر گوش يكدگر خوانند * بسان پيرزنان قصّه‌هاى ناهنجار هرآن‌كه عيب كسان در قفا شماره كند * چه عذر پيش خداى آورد به روز شمار هرآن‌كه تهمت بى جا زند به خلق خدا * كجا امان برد از قهر قاهر جبّار چو اوفتاد گران گوهرى ميان خزف * به پرتوى كه دهد ، جلب مىكند انظار ز اوستاد بهار اين لطيفه‌ام ياد است * چه به كه ختم قصيدت بود به نام بهار : « بسان آب منزّه بود مرا دامان * بسان آتش روشن بود مرا گفتار »