سيد محمد باقر برقعى
3408
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به ابرويت كه بود قبله ساجدم من و مردم * ز مهر روى تو خوانند آفتابپرستم چو شرط وصل تو مهجورى از خود است * چو آمدى به كنارم خود از ميانه بجستم چنان ز فكر دهانت عدم شدهست وجودم * كه بينى و نشود بر تو آشكار كه هستم ميار شيشه و ساغر به بزم « منعم » مسكين * كه من ز چشم خمارى مدام بى خود و مستم معجزه جادو نمىكند مىخندد وز چشم هياهو نمىكند * آن را كه هست معجزه جادو نمىكند مجنون حيات سرمدش از ليلى آرزوست * بيهوده خاك تربت او برنمىكند گفتم بخوان در آخر عمرم به كوى خويش * گفتا كه پير جاى به مينو نمىكند گر صد هزار كعبه به عالم بود دلم * سجده بجز بر آن خم ابرو نمىكند با خال تو كسى به حجر دل نمىدهد * با روى تو به كعبه كسى رو نمىكند آهوى چين نرفته اگر مادرش خطا * بر شيرگير چشم تو آهو نمىكند گويى كه « منعما » بهسوى كعبه كن نماز * كس رو به پيش روى تو زانسو نمىكند پر گشتن پيمانه من ز جان سيرم وز آن پرسم ره ميخانه را * تا برم كيفيّت پر گشتن پيمانه را در همه دنيا ز گنج مردمى آثار نيست * من به دقّت جستجوها كردم اين ويرانه را از اقارب نيشها خوردم در اين وحشتسرا * از عقارب كرد بايد خالى اين كاشانه را از چپ و از راست فرزين مىدود ديوانهوار * يكنفس راحت ببينم مردم فرزانه را نيست غم از گريهء عشّاق خوبان را بلى * خندد از سوزد شبى يك شمع صد پروانه را سينهاش شد چاكچاك آن كس كه از روى هوس * چنگ زد در زلف خوبان ، هان نظر كن شانه را