سيد محمد باقر برقعى

3409

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

قفلهاى بسته را نبود كليدى جز اميد * گر اميدى نيستت ضايع مكن دندانه را شو موافق ور نه بيرونت كنند از جزو جمع * گر قبولت نيست بنگر سبحهء صددانه را خانهء حق را به هر هرساليست صد طايف ، ولى * يك‌تن از آنها نديدى روى صاحبخانه را جز خدا كس را به دل ره نيست گر باشد ملك * نيست در خلوت‌سراى دوست ره بيگانه را مشركى مشرك نباشد سود در جان كندنت * اى كه بشناسى ز جان خويشتن جانانه را كم ز شاگرديست « منعم » پيش استادان و ليك * بشنو از او شعرهاى نغز استادانه را براى يار گر از رقيب جور كشيدم براى يار * از بهر گل رواست كشيدن جفاى خار ما را خراب مىكند از چشم مست خويش * با ما بود مگر به خرابى بناى يار ؟ گرچه مسيح و ميثم و منصور نيستم * حاشا كه دست از او بكشم تا به پاى دار خوش عالميست گر كه فراهم شود به باغ * صوت هزار و جلوهء يار و نواى تار آرامگاهست ار كه به دل نيست مو به مو * چونت خبر بود ز دل غم‌فزاى زار در جرم تيرهء مه گردون مكن نظر * خود را ببين در آينهء بىصفاى تار زاهد از اينكه مال يتيمان خورى به حشر * چيزى نمىشود به تو عايد سواى نار بر منعمان و پادشهان فخر مىكند * « منعم » اگر به كوى تو گردد سرايدار