سيد محمد باقر برقعى
2939
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نى در حريم مسجد و نى در مقام دير * از قيل و قال زاهد و راهب نشانه نيست پرواز شرق و غرب نمودن ز ابلهيست * دانا رهى رود كه در آن دام و دانه نيست « خير الامور اوسطها » گفتهء نبيست * در خطّ مستقيم امامت بهانه نيست جان را به ياد نام خدا زنده كن « كريم » * دلهاى آرميده به چنگ و چغانه نيست اميد بهاران در نهانخانهء دل نقش و نگاران دارم * گل خزان ديده ، من امّيد بهاران دارم نغمهء بلبل و پرواى زمستان يكسو * همنفس با گل و غوغاى هزاران دارم طاير بىپروبالم من و در حسرت اوج * ديده بر بام فلك ليل و نهاران دارم پير اقبال به ساز آيد اگر با دف و چنگ * مقدم بخت جوان را چه نثاران دارم ساغر از باده تهى مانده و در كاسهء صبر * ژالهء صبحدم لاله عذاران دارم چه كنم گر نكنم بندگى خواجهء عقل * عشق را برحذر از بوس و كناران دارم رس به داد دلم اى ساقى مستغنى طبع * كه شكايت برت از بادهگساران دارم شاد باد آن كه به ياد دل شيدايى ماست * كز غمش ديده به يك نقطه نظاران دارم گفته در گلشن جان بيم خزان است « كريم » * ليك اندر دلت امّيد بهاران دارم دست تولّا بىگل رويت مباد ، چهرهء خندان ما * بىغم عشقت مباد ، ديدهء گريان ما جان به نثار تو باد ، ديده خمار تو باد * كنج خرابات و دير ، جان تو و جان ما چاه زنخدان شده ، دامگه عقل و دين * طرّهء گيسوى دوست ، حلقهء زندان ما جان شده بىبرگ و بار ، طاير دل بىقرار * بىمى نابت مباد ، ساغر و پيمان ما بيدل و دلدادهايم ، بنده و آزادهايم * شيوه وارستگى ، پيشه مردان ما كورى چشم رقيب ، هست به فرّ حبيب * گرمى بازار حسن ، يوسف كنعان ما باد سر عجب را ، بادهء بىغش برد * بار خدايا مگر ، اين صله از خوان ما اى به تو ما ميهمان ، وى ز تو اندر امان * محو ريا كن تو از ، ظاهر و پنهان ما دست تولّا « كريم » ، در كف پاكان خوش است * گاه گذر بايدت ، مجلس رندان ما