سيد محمد باقر برقعى
3211
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
خزان غم نه يك شب در غمت اخترشمارى مىشود پيدا * كه هر شب عاشق شبزندهدارى مىشود پيدا برون از خانه آيى با چراغ و نيستى روشن * كه هر سو بهر تو چشم انتظارى مىشود پيدا از آن كوى تو اى گل شهره همچون لالهزاران شد * كه در هر گوشهء آن داغدارى مىشود پيدا نه تنها من به راه عشق تو افتادهام از پا * كه صدها كشته در هر رهگذارى مىشود پيدا به خاك كوى تو ازبسكه اشك حسرت افشانم * به هرجا پا گذارم چشمهسارى مىشود پيدا كجا گور از تو اى گل در خزان غم نشان از من * به غير از شاخهء بىبرگ و بارى مىشود پيدا مرا با سردمهرى كم بران از خود كه در اين دل * هنوز از آتش عشقت شرارى مىشود پيدا وفا از آشنايان برنمىگيرم كه مىدانم * در اين قحط وفا هم حقگزارى مىشود پيدا به دور بىقرارى دامن طاقت مده از كف * كه بعد از بىقراريها قرارى مىشود پيدا زمان غم شود طى دورهء شادى رسد آخر * كه بعد از هر خزانى نوبهارى مىشود پيدا در اين وادى نه تنها من غريب افتادهام « مخبر » * هزاران همچو من در هر كنارى مىشود پيدا دل من يكدم دلم از بند غم آزاد نشد * در محبس تنگ سينه هم شاد نشد هرگه كه يكى ناله به پا خاست از او * آن هم به لبم شكست و فرياد نشد