سيد محمد باقر برقعى
3212
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آذر عشق كى فتد پرده ز رازى كه نهان است هنوز * كه لبان من و او قفل دهان است هنوز چه نويسم بنگارم ؟ چه بگويم ؟ چه كنم ؟ * كه نگاه من و او نامهرسان است هنوز به چمن تا كه ببينم گل زيباى رخش * هر طرف مرغ دلم در طيران است هنوز قد سروش كه به پا كرده قيامت در شهر * همه جا در نظرم جلوهكنان است هنوز گرچه خود رنجه ز سرپنجهء پيرى شدهام * عشق او در دل بشكسته جوان است هنوز به زمانى كه محبّت شده افسانه ، مرا * صحبت عشق و وفا ورد زبان است هنوز داد از آن يار پريچهره كه در گلشن عشق * پى نوش خود و نيش دگران است هنوز نه عجب گر به ثريا برسد فريادم * كه مرا از غم وى آه و فغان است هنوز تا نگويد كه خيالش شده از خاطر من * من و اين سيل سرشكى كه روان است هنوز به جنون كار مرا مىكشد آخر « مخبر » * در دلم آذر عشقى كه نهان است هنوز بىستاره گرچه هر شب ديده مىدوزم به چشمى آسمانى * ز اختر گمگشتهء عشقم نمىجويم نشانى من كه در هفت آسمان يك اختر تابان ندارم * پس شما مهرى كنيد اى اختران آسمانى من غريبى از ديار عزلتم اى همزبانان * همّتى تا وا رهم از محنت بىهمزبانى كاروان زندگانى رفته و من از تغافل * همچنان واماندهام در نيمهراه زندگانى شمع را هم گشته خاموش از دم باد حوادث * آتشى روشن كنيد اى همرهان كاروانى تا به راه عشق خوبان بدآيين پا نهادم * رخت بربست از سرايم شور و شوق و شادمانى غنچهء عمرم كه با صد آرزو پرورده بودم * گشت پرپر در جوانى از دم باد خزانى