سيد محمد باقر برقعى
2918
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گناه تو يا من چه شد كه باز فتادى به ياد من اى دوست * به نامه باز نمودى سر سخن اى دوست ؟ بدين بهانه كه روزى منت چنان گفتم * شكستى عهد و بريدى چنين ز من اى دوست به پاى سرو قدت چون چمن زنم بوسه * تو نيستى ز چه پابند اين چمن اى دوست تو خواستى كه پريشان كنى مرا ور نه * به هم نمىزدى آن زلف پرشكن اى دوست نخواستى تو گرم ، تلخكام چون كردى * ز من مضايقه يك بوسه زان دهن اى دوست ز پيرهن به تو نزديكتر منم چه كنم ؟ * كه مىكنى تو عوض زود پيرهن اى دوست تو خود جفا كنى و خود به شكوه پردازى * نديدهام چو تو من اوستاد فن اى دوست من و تويى نبود در ميان خدا داناست * پر از تو باشم و خالى ز خويشتن اى دوست تو گه به نعل زنى چكش و گهى بر ميخ * گناه تو بود اين يا گناه من اى دوست سعدى سعدى جهان گرفت و به تيغ زبان گرفت * آرى جهان به تيغ زبان مىتوان گرفت بگرفت با توان سخن آنچه پادشاه * با تيغ تيز و لشكر گيتىستان گرفت نظمش به اتفاق فصاحت ، زمين گشود * نثرش ، به اعتبار بلاغت ، زمان گرفت روى زمين و دور زمان را به نظم و نثر * پيرانه سر به قوّت طبع جوان گرفت اقليم پارس بر سخنش تنگ بود از آن * سر از هرات برزد و هندوستان گرفت چند از هرات و هند كه اين فتنهء زمان * با جادوى سخن همه ملك جهان گرفت زان مى كه دست ساقى طبعش به جام ريخت * شد جان به شعر زنده ، تن نثر جان گرفت بازو گشود و بست لب از لاف و يكتنه * ملك سخنورى ز كران تا كران گرفت كلكش ز بس ستاره برافشاند بر ورق * آتش ز رشك در جگر كهكشان گرفت مضمون بكر را چو گهر در سخن نشاند * معناى نغز را چو شكر در بيان گرفت استاد خواند نثرش و نعم البيان سرود * دانا شنيد نظمش و رطب اللسان گرفت نثرش هزار طعنه به سحر جلال زد * نظمش هزار نكته بر آب روان گرفت گه بوستان گشود و ز اثمار گونهگون * اصحاب را به خوان كرم ميهمان گرفت گه گلستان نمود و ز ازهار رنگ رنگ * احباب را به بزم طرب در ميان گرفت گهشان به كف ز لالهء تر جام مى نهاد * گهشان به سر ز شاخ سمن سايبان گرفت