سيد محمد باقر برقعى
2919
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ذكر جميل او چو در افواه اوفتاد * هركس شنيد همچو شكر در دهان گرفت صيت كلام او به بسيط زمين شتافت * چون نقش زر به سكّهء دلها مكان گرفت آمد به رقص قائل و سامع به هركجا * كان خوشسخن به قول و غزل داستان گرفت آنجا كه او فكند سخن در حديث عشق * مانند شمع سوز دلش در زبان گرفت آنجا كه لب گشود در ابواب موعظت * بر نفس سركش از سر حكمت عنان گرفت گوى فصاحت از همه گويندگان ربود * هرجا كه او كميت سخن زير ران گرفت گويا شد از دهان بلاغت زبان فضل * آنجا كه عشق را ز غزل ترجمان گرفت در سهل و ممتنع به غزل پايهء سخن * برتر ز فكر و وهم و قياس و گمان گرفت سرمايه باخت هركه به بازار شاعرى * آنجا كه او گشود دكانى دكان گرفت بودش قبيله گرچه همه عالمان دين * او دين به دل بداد و پى عاشقان گرفت از نام او گرفت شرف دودمان فضل * او قدر و اعتبار نه از دودمان گرفت جاويد ماند نام اتابك به شعر وى * هرچند مرگ جان ز تن اين و آن گرفت مدح كسى نگفت بجز در طريق وعظ * اينت هما كه چشم طمع ز استخوان گرفت نه كرسى فلك را ز انديشهء بلند * از زير پاى شاه قزل ارسلان گرفت نام و نشان شعر به دو بود و بعد از او * هركس كه نام جست ز شعرش نشان گرفت از طبع آتشين وى اندر جهان خاك * « خورشيد شعلهايست كه در آسمان گرفت » دور سخن تمام به دو گشت در زمان * زان روى نام سعدى آخر زمان گرفت بينوا پسر بينوا دى از رهى گذشتم و ديدم به گوشهاى * خلقى ستادهاند و هياهو به پا بود گفتم كه اين تجمّع و غوغا براى چيست * گفتند بهر مردن پيرى گدا بود گفتم چه نام دارد و فرزند كيست او * گفتند بينوا پسر بينوا بود اشكم به ديده آمد و گفتم شناختم * اين بينوا برادر بىچيز ما بود